گوستاو مالر بزرگترین تصنیف ساز آلمانی

منبع: wikipedia
ترجمه: توسط دوباره نو با کمک دوست خوبم مهیار نجفی

گوستاو مالر gustav mahler (7 جولای 1860 - 18 مه
1911)
شهرت وی بخاطر عهده داری سمت رهبری ارکسترهای بنام وین از جمله ارکستر اپرای وین (۱۸۹۷-۱۹۰۷) و ساخت ده سمفونی و آوازهای ارکستری است. سنفونی‌های وی فصل جدیدی در موسیقی سمفونیک اروپا باز کردند که منجر به سومین مکتب آهنگسازی وینی شد.
او یک آهنگساز و رهبر اکستر اهل اتریش بود. وی یکی از بر جسته ترین رهبران اکستر و اپرا در طول عمر خود و تا به امروز شناخته شده است.
جایگاه وی رامی توان در زمره ی مهمترین آهنگسازان آخرين رمانتيك و اولين مدرنيست ها قرار داد. در مقام مقایسه میتوان گفت موسیقی دوره رمانتیک دارای آزادی بیشتر و به تبع، دارای ابهام بیشتری نسبت به دوره کلاسیک است. هرچند که در ابتدا آهنگسازان این سبک سعی داشتند احساسات خود را در شکلی ساده و به دور از پیچیدگیهای دوره کلاسیک مطرح کنند اما به مرور استفاده از آکوردهای با تعداد نتهای بالا بافتهای آرکستری پیچیده مدولاسیونهای دور تنالیته های مبهم استفاده آزادانه از نتهای غیر هارمونیک و ... در موسیقی رمانتیک رواج یافت. اوج این تکنیکها را میتوان در آثار مالر دید . از دید بسیاری او رمانتیزم را به کمال رساند و به نوعی پروژه بتهون را به اتمام رساند.او علا وه بر آهنگسازی یک رهبر ارکستر برجسته نیز محسوب میشود که رهبری اپرای وین ارکستر فیلارمونیک نیویورک اپرای متروپولیتن را در طول زندگی پربار خود بر عهده داشته است. مالربه علت مشغله کاری بالا بیشترآثار خود را در زمانهای فراغت از کار یا در تابستان تصنیف کرده است.
حتی با وجود اینکه در زمان حیات وی موسیقی او توسط احداث موسیقی وین هر گز به طور کامل پذیرفته نشد.
اصول مالر متشکل از سنفونی و آهنگهاست. هر چند رویکرد وی اغلب در سبکی نا معلوم, بین خطوط ارکستری، سنفونی و شعر های شبیه به سنفونی رقم خورده است.
اوایل زندگی:
گوستاو مالردر خانواده ی یهودیان اشکنازی آلمانی زبان در کالیشت آلمان ، بوهم (سرزمینی در جنوب جمهوری چک) در امپراطوری اتریش , شهری که امروزه به نام چکسلواکی می شناسیم دیده به جهان گشود. مالر دومین فرزند از چهاردهمین فرزند خانواده ی برنارد و ماری مالر بود که تنها شش نوزاد پس از تولد جان سالم بدر بردند. «اتو» برادر كوچك گوستاو هم در ۲۲ سالگی خودكشی كرد. برنارد میخانه دار بود. مالر تا پایان عمر از طعنه های مخالفان به شغل پدرش در امان نبود.در كودكی، نبوغی موتسارتی در نوازندگی پیانو از خود نشان داد. به قول خودش «در چهار سالگی قبل از این كه گام نواختن یاد گرفته باشم، آهنگ می ساختم». پس از تولد چندی نگشت که والدین وی به Jihlava ( German Iglau) شهری در جمهوری چک منتقل شدند .جایی که مالر کوکی خود را در آن سپری نمود. برنارد و ماری مالر با در نظر گرفتن استعدادهای او در سنین کم، ترتیب آموزش جدی پیانو را برای وی در سن شش سالگی دادند. كنسرتش را در سال ۱۸۷۰ به سن ۱۰ سالگی برگزار كرد. مالر در پانزده سالگی به آموزشگاه هنرهای زیبای وین راه یافت و در آنجا پیانو را نزد جولیوس اپستین، هماهنگی را نزد رابرت فوچس و ترکیب را با فرانتس کرن آموخت.سه سال بعد پدرش كه نمی توانست استعداد فرزندش را نادیده بگیرد او را برای تحصیل موسیقی به كنسرواتوار وین فرستاد. جایی که آنتون بروکنر(آهنگساز آلمانی) در آن تدریس می نمود.«بروكنر» در آن زمان استاد كنترپوان همان دانشگاه بود. با اینكه هیچ سندی مبنی بر شركت مالر در كلاس های او وجود ندارد ولی مالر رابطه ای دوستانه با بروكنر داشت به حدی كه خود را تا پایان عمر وامدار او می دانست و همواره سعی در شناساندن و انتشار آثارش داشت. در آنجا مالر تاریخ و فلسفه و همچنین موسیقی را تحت تعلیم وی آموزش می دید. او به عنوان معلم موسیقی مشغول به کار شد و در سال ۱۸۷۸ اولین تلاش خود را با ساخت آهنگ (Das klagende Lied) به سمر رساند. این کار در یک مسابقه که توسط هیات داوران یوهانس برامس تشکیل شده بود وارد شد، اما موفق نشد که برنده شود و هیات داوران او را لایق دریاف جایزه ندانستند.
شروع شهرت رو به رشد مالر: پس از پایان دانشگاه, مالر به پی در پی رهبری آهنگ نوازان را در اپراهای کشورهای اروپای میانه و اروپای خاوری به دست گرفت. نخست در نمایشخانه تابستانی باد هال "Bad Hall " در سال 1880, سپس در لوبلیانا "Ljubljana" در سال 1881, الوموچ "Olomouc" در سال 1882, وین و کاسل "Kassel" در سال 1883, پراگ در سال 1885, لایپزیگ در سال 1886 و بوداپست در سال 1888. پس از مدتی به شهر «كاسل» نقل مكان كرد. در این شهر عشقی بی سرانجام را تجربه كرد كه بازتاب آن را در اثر «آوازهای یاری رهسپار» (Lieder Eines Fahrenden Gesellen) می بینیم که در پیوست به آن انگیزه‌ای شد برای ساختن نخستین سیمفونی. سال ۱۸۸۳بعد از شنیدن خبر مرگ «ریچارد واگنر» آهنگساز آلمانی تصمیم گرفت پیاده به «بایروت»- محل زندگی واگنر- برود. درسال ۱۸۸۷ مالر رهبری نوازندگان اپرای «انگشتر نی بلونگ» Der Ring des Nibelungen ( کار ارجمند واگنر) را به دست گرفت زیرا آرتور نیکیش رهبر پیشین اپرا بیمار شده بود . برداشت تازهٔ مالر خرسندی و آفرین آهنگ شناسان و تماشاگران را به بار آورد.یکسال از آن پس او اپرای ناتمام «سه پی نتو» Die drei Pintos "کار"کارل ماریا فن وبرCarl Maria von Weber را به رانش در آورد که به بهرهٔ آن نامدارتر گردید و این موفقیتی سرچشمه ی درآمد و پاداشت های مالی برای او و کمک تدریجی به شهرت در حال رشد او شد. آنگاه بود که او دلباختهٔ همسر نوهٔ "فن وبر" شد. اما خوشبختی او از شناختن خانوادهٔ وبر در آن بود که آنها به او «شاخ جادویی جوانی» Des Knaben Wunderhorn گردآورده‌ای از سروده‌های مردمی آرنیم Arnim و بنتانو Brentano را شناساندند و او آن سروده‌ها را در همه آوازهایی که از آن پس ساخت، به جز یکی، به کار برد. آثار برامس بسیار تحت تاثیر " دون جیووانی" قرار گرفته بود. اولین ملاقات آنها در سال1891 در اپرای هامبورگ بوده است که تا سال 1897 در آنجا باقی ماند. از آنجا بود که در حالیکه مالر درهامبورگ به سر می برد در سال 1895 برادر کوچکترش تئو در سن 21 سالگی دست به خودکشی زد. و درست در همان سال سیمفونی یکم او برای نخستین بار در ماه دسامبردر برلین نواخته شد. حال گوستاو نمی دانست که باید اندوهگین باشد یا شاد... پس از آن در سال ۱۸۹۱ به رهبری اركستر هامبورگ برگزیده شد و در آنجا همراه گروه آوازخوانان برگزیده اش آثار بسیاری را به شنوندگان معرفی كرد. او با همین گروه به لندن رفت و «حلقه نیبلونگ» و «تریستان و ایزولده» واگنر و «فیدلیو» بتهوون را اجرا كرد. سمفونی دوم خود با نام «رستاخیز» را در سال ۱۸۹۲ تكمیل و در سال ۱۸۹۵به همراه اركستر برلین اجرا كرد. از 1893 تا 1896 ، مالر تصمیم گرفت تعطیلات تابستانی خود را در سالزکامرگوت (در آترسی بالای اتریش) سپری کند. جایی که او نسبت به سنفونی شماره 1 که اولین بار در سال 1889 شنیده بود و همچنین ترکیب سنفونی شماره 2 و طرح سنفونی شماره 3 خود تجدید نظر نمود. همچنین بسیاری از ترانه های Lieder aus "Des Knaben Wunderhorn" (برای آهنگ شاخ جادوی جوانان) را نوشت. و بر اساس مجموعه ای از اشعار محلی معروف آن به سختی آن را تنظیم کرد. در سال 1897 به مالر 37 ساله مدیریت اپرای وین جایگاه پر اعتبار موسیقی در امپراتوری اتریش پیشنهاد داده شد. این پیشنهاد یک پیام ارسال شده شاهنشاهی بود، اما تبار یهودی او راه‌های پیشرفت را بر او بسته بود. رهبری نوازندگان اپرای دربار Kapellmeister وین گمارشی بس ارجمند و والا در امپراطوری اتریش ومجار به شمار م آمد. اما بر پایه‌ی داته‌های امپراطوری این گمارهٔ امپراطورانه 'Imperial' post نمی‌توانست به یهودیان آوند گیرد.و طبق قانون اتریش - مجارستان به دلیل حساسیتی كه نسبت به یهودی بودنش نشان داده می شد مجبور شد برای به دست آوردن منصب رهبری اركستر وین در ماه فوریه دین خود را به کاتولیک تغییر دهد. او دو ماه پس از آن به رهبری نوازندگان وین گمارده شد. مثل یک کودک او آوازه خان کلیسای کاتولیک گشت، جایی که اون پیانو را نیز از استاد کُر یاد گرفته بود. با گذشت سالها اصول مذهبی کاتولیک جذابیت بیشتری برای مالر پدید آورد، به طوری که نفوذ کاتولیک را در موسیقی او می توان مشاهده نمود. به عنوان مثال سرود "Veni Creator Spiritus" .در هشتمین سنفونیش این تاثیر را نهان می سازد. اما با این حال هنوز شواهد بارز و فراوانی از حضور روحی یهودی, در آثارش وجود داشت. همانطور که Klezme شبیه به تم و بافت جنبش سوم در سنفونی اول است. ده سالی که مالر در اپرای درباری وین سپری کرد, به ویژه همکاری او با آلفرد رولر Alfred Roller کده آرای اپرا در شمار فرازش‌های فرهنگی وین در آن روزگار آورده می‌شود. در سال 1899 و 1910 او تصمیم گرفت سنفونی های شماره ی 2 و 4 نسخه ی شومان را تجدید نظر نماید. در طی 10 سالی که مالر در اپرای وین بود، توانست آن مجموعه را با دگرگونی های خود تبدیل به موسسه ای برجسته و کار آمد طبق استاندارهای هنری بدل سازد، به طوری که سرهای مجریان و شنوندگان را به اراده ی خود به زمین فرود آورد. استعداد او برای اولین بار توسط «ریشارد اشتراوس» كشف شد. او سه موومان از سمفونی دوم مالر را در آلمان اجرا كرد. در زمان مالر وین یکی از بزرگترین شهر های جهان به شمار می رفت و پایتخت امپراطوری استرالیا - مجارستان بود. جای که خانه ی دوست داشتنی هنرمندان و صحنه ی نمایش روشنفکران را تشکیل می داد. همچنین نقاشان مشهوری چون گوستاو کلیمت و اگون شیله در آن زمان زندگی می کردند و مالر بسیاری از آنها را می شناخت. ر سال ۱۹۰۱ او خانه‌ای تابستانی در کناردریاچه میرنیگ Maiernigg در ورترسی Wörthersee در کارین ثیا Carinthia ساخت که در آن به ساختن آهنگ می‌پرداخت. مالر برای اپرا در هر سال نه ماه کار می کرد، و تنها تابستان آزاد بود تا در ورترسی به آهنگسازی بپردازد. او تمام تابستانش اغلب در میرنیگ صرف می شد و با قصیده ای که در آنجا تنظیم کرد. او سنفونی 5 را از میان هشتمین سنفونیش آفرید.
سالها بعد و
زندگی زناشویی مالر:
در 9مارس 1902 ، مالر با آلما دختر نگاره گر درانگاشت گرای Impressionist Painter اتریشی امیل جاکوب شیندلر Emil Jakob Schindler ازدواج کرد (1879 –1964). آلما در زیبایی زبان زد همگان در گرد همآیی های وینی بود و همچنین آهنگسازی هم می‌کرد. آلما نزد الکساندز زملینسکی آهنگساز اتریشی شاگردی می‌کرد و استاد وشاگرد به هم شیفته بودند. اما آلما از سوی بستگانش در فشار بود تا زملینسکی را رها کند. مالر پس از ازدواج با آلما از او خواست که آهنگسازی را کنار بگذارد و تنها به خانه داری بپردازد. در حالی که آلما یک نوازنده و آهنگساز بود, مالر او را ممنوع می کرد تا به کار خلاقانه بپردازد, اگر چه آلما هم نسخه های خطی از دست نوشته های مالر را پاک می نمود. مالر تعامل خلاقانه با بسیاری از زنان انجام می داد, مانند ناتالی بوئر- لینر, ویلونسل نواز معروف که در دو سال ارشدش او را هنگام تحصیل در وین ملاقات کرده بود. در حالی که از آلما می خواست تنها نقش خود را به بر طرف کردن نیاز خود معطوف سازد. زندگی زناشویی مالر با زمستان‌هایی پرکار که به رهبری اپرا سپری می‌شد و تابستانهایی که به آهنگ سازی می‌گذشت نشان دار بود. گوستاو و آلما دو دختر داشتند به نام های: ماریانا که زمانی که تنها چهار سال بیش نداشت در اثر بیماری تب سرخ یا دیفتری درگذشت و همچنین آنا جوستین که بعدها یک مجسمه ساز شد. بعد از مرگ دختر اولش, مالر غمزده شد و به افسردگی روی آورد؛ اما ضربات شدیدتری در راه بودند. در همان سال بیماری قلبی (endocarditis عفونت زا) ی مالر توسط دکتر امانوئل لیبمن از کوه نیویورک بیمارستان سینای تشخیص داده شده, و او مجبور شد تعداد گام هایش را با یک گامشمار محدود سازد. در میرنیگ او سیمفونی‌های پنچم، ششم، هفتم و هشتم خودرا نوشت و در ۱۹۰۴ در سوگ اندوهناکش از مرک ماریا «آوازهایی در مرگ کودکان» Kindertotenlieder ، یک گروه پنج تایی از سروده‌های روکرت Rückert در این باره را، به آهنگ آورد. در وین آهنگ سازان جوان و نوآوری چون شونبرگ Schönberg، برگ Berg، وبرن Webern و زملینسکی Zemlinsky گرداگرد مالر را فراگرفته بودند و اواز کارهاشان پشتبانی می‌نمود و برهیخته شان می‌داشت. اما هنگامی که به آهنگهای خویش می‌پرداخت دشمنی سردمداران آهنگوایی در وین را برمی انگیخت. در این هنگام بود که دچار آفندهای دش یهود و زخم زبان دشمنان اپرا در روزنامه‌ها شد تا بدآنجا که به جستجوی پناهگاهی تازه افتاد. تا جایی که استعفایش از اپرا در سال 1907 حادثه ای سخت و غیر منتظره تلقی شد. مالر آنجا که به شنیدن سنفونیی مانند "potpourris" با تم های "disparate" (ناجور) از دوران ها و سنت ها که یکسره مخلوط بودند تمایل داشت. مخالفت های قابل توجهی از منتقدین موسیقی حول موسیقی مالر می گشت. او مجاورت فرهنگ های بالا و پایین, و نیز مخلوطی از سنت های مختلف قومی قرار داشت. اغلب منتقدان در آن زمان همراه با رشد کارگران حزب توده به سرعت روی به محافظه کاری آوردند, و درگیری بین آلمان, چک, مجارستان و یهودیان در اتریش - مجارستان باعث اضطراب و بی ثباتی شد. با این حال, مالر همیشه ستایش های پر سر و صدایی در اطراف خود داشت. در سال های گذشته ی خود, درجات موفقیت های بزرگ مالر در گسترده شدن طرفدارانش شروع شد, خصوصا با یک عملکرد بکر مونیخ از سنفونی دوم در سال 1900, با اولین اجرای کاملش از سنفونی سوم در کاریفیلد در 1902, با پایان کار ونیز از سنفونی دوم در سال 1907, و از همه مهمتر, با والاترین مونیخ از سنفونی هشت عظیم و جثه در 1910. او پس از آن باز هم موسیقی نوشت, با این حال, در طول عمر خود هیچ گاه انجام نشد. انگیزهٔ نهایی دامن کشیدن از وین با پیشنهادی توانگرانه از اپرای متروپولیتن Metropolitan Opera نیویورک آغاز شد. مالر در وین چنان استانداردهای صحنه و نورپردازی اپراها را بالا برد كه حتی امروزه نیز دست نیافتنی به نظر می رسد. او برای یک فصل در سال 1908 آنجا کار کرد. در نیویورک او نخست کامیاب بود ولی چندی نگذشت که در آنجا نیز از چشم گروه رانشگران اپرا افتاد. او تابستانها را در اروپا به رهبری نوازندگان و نوشتن هم چیدگی‌های آهنگین می‌گذراند و در آنجا بود که سیمفونی نهم خود را به پایان رساند و در سال های ۱۹۰۷- ۱۸۹۶سمفونی های ۸- ۳ و سیكل آوازی "آوای زمین" Das Lied von der Erde را تصنیف كرد. آوای زمین یک گروه شش تایی از سروده‌های چینی بود که به مانند یک سیمفونی برای دو صدای تنها و نوازندگان. پس به نفع آرتور توسکانینی کنار کشید. در حالی که او بین مردم و منتقدین داشت محبوبترین موسیقیدان می شد. در سال ۱۹۰۸برای اولین بار به قصد اجرای «تریستان و ایزولده» به آمریكا رفت. او با بیماری قلبی و در هراس از مرگ و بیم از سرنوشت نمی‌خواست که این کار را سیمفونی دهم بخواند و سیمهونی‌های نه گانهٔ بتهوون و شوبرت و بروکنر را بهانه می‌کرد. زمانی که به اروپا بازگشت, با بحرانی در ازدواجش که توسط خیانت آلما به او نازل شده بود مواجه گشت. آلما آلما چندان به مالر وفادار نماند. در سال های پایانی حیات مالر با «والتر گروپیوس»، آرشیتكت بنام، رابطه ای پنهان داشت. رابطه ای كه وقتی مالر از آن مطلع شد او را درهم شكست ولی این باعث نشد تا آلما پس از مرگ مالر كتابی در بزرگداشت همسر از دست رفته اش ننویسد. مالر در سال 1910 به قصد روان کاوی نزد فروید رفت. در یک نشست پرآوازه ی یک ساعته زیگموند فروید مشکلات او را شناسایی, و چنین می‌نمایاند که درمان او اتفاقات نیکو به بار آورد و میانه او و آلما را آشتی انداخت. چندی بعد با امضا کردن یک قرار داد جدید, شروع به برقراری یک ارکستر فلارمونیک New York Philharmonic طویل و رهبری هم نوازان انجمن آهنگ دوستان نیویورک در آنجا نمود. و با خانواده اش به آمریکا بازگشت. به فرجام او نوشتن سیمفونی دهم را آغاز نمود اما پیش ازآن که آن را به انجام رساند دم از جهان فرو بست. در این زمان Das Lied von der Erde او (این آهنگ از زمین) را به اتمام رسانید, و همچنین سنفونی شماره ی 9 که جزو آخرین کارش بود به اتمام رسید. در ماه فوریه سال 1911 ، در طول مدت یک فصل با درخواست یک کنسرت در نیویورک, مالر با سقوط جدی بیماریش توسط streptococcal (باکتری از یک جنس, عواملی متشکل از شیر و فساد دندان و پاتوژن موجب مخملک و ذات الریه.) به دلیل عفونت خون مواجه شد, و آخرین کنسرت خود را در یک تب شدید انجام داد.( برنامه ی والاترین در جهان فرانسیسکو بوچونی). پس از بازگشت به اروپا برای گرفتن یک سرم جدید که انجا توسعه می شد منتقل گشت. مالر كه از سال ۱۹۰۷ از نوعی نارسایی قلبی رنج می برد در سال ۱۹۱۱مبتلا به عفونت خون شد و در ۱۸مه همان سال به سن ۵۱سالگی، در وین درگذشت. سه اثر بزرگ او در طول حیاتش اجرا نشد. سمفونی نهم، «آواز زمین» و تنها بخش كامل شده سمفونی دهم "آندانته". بیوه آلما گزارش داد که آخرین کلام او این بود: "Mozartl"(به یه طفل ، مربوط به 'موتسارت کوچولوی عزیز'). به درخواست او پیکرش در کنار مقبره ی دخترش در گرینزیگ در خارج از وین به خاک سپرده شد. به درخواست آخرین آرزوی او, مالر در سکوت به خاک سپرده شد, با سنگ قبر یاطاقانی تنها با نام "گوستاو مالر" و یک نمونه از اثر تاریخی وی. طبق وصیت نامه اش تنها نام او بر سنگ نوشته شد.«كسانی كه به دنبال من می گردند، با دیدن نامم پیدایم می كنند. دیگران هم نیازی به دانستن اینكه چه كسی اینجا خفته، ندارند.»
شرح مراسم تشییع جنازه ی مالر از زبان دوست خوبش برونو والتر:
" او در تاریخ 18 مه 1911 درگذشت . عصر روز بعد ما او را در تابوت گذارديم و در گورستان گرينزينگ دفن كرديم . طوفاني سيل آسایی از باران شروع شد و تقریبا كار دفن را نا ممكن ساخت. جمعيت زيادي در سكوت محض دنبال كالسكه جنازه بودند در لحظه اي كه مي خواستيم تابوت را در قبر بگذاريم خورشيد از ميان ابرها بيرون آمد. آلما به نقل از گوستاو مالر می گوید: من سه بار بی خانمان شدم, اول به عنوان یک بومی از بوهم در اتریش ، دوم به عنوان یک اتریشی در میان آلمانی ها ، و سوم به عنوان یک یهودی در سراسر جهان. هيچ جا به مزاحم خوشامد نمي گويند . در هر حال اين به طرز گيج كننده اي حاشيه اي است بر يك تفسير نوشته آنتون روبناشتاين در 1860يا 1870 و ممكن است از اين رو مالر از آن اقتباس كرده باشد - يا في الواقع آلما. آلما بیش از 50 سال بیشتر از گوستاو زندگی کرد. و در دوران زندگیش برای انتشار زندگی و آثار موسیقی مالر فعالیت بسیاری انجام داد. هرچند که او به عنوان یک شخص غیر قابل اعتماد, نادرست و گمراه کننده محسوب می شد و همین امر برای او مشکلات بسیاری به وجود آورده بود. تا اینکه او به وسیله ی موسیقی شناسان و مورخان به عنوان "مشکلات آلما" شناخته شد.
موسیقی مالر: به طور کلی مالر به عنوان بزرگترین تصنیف ساز آلمانی شناخته شده است. او در پی گسترش حوزه و وسعت سنفونی به بزرگترین و بالاترین مقیاس ممکن, اعتقاد داشت که سنفونی باید "در سراسر جهان نفوذ کند". این گسترش حوزه نه تنها در طول بسیاری از آثارش, بلکه در انفجاری از کارکرد نیروهای ارکستر به هدف زیبایی شناسانه برای تاثیرات حداکثر رساتر می توان مشاهده کرد. او خود را در صفي از نوازندگان اركستر ويني ديد, امتداد يافته از اولين مكتب ويني هايدن موتسارت و بتهوون و شوبرت تا رومانتيك هايي چون براكنر و برامس. او اغلب ايده هاي آهنگسازان رومانتيك غير ويني مثل رابرت شومان و فليكس مندلسون بهم پيوند مي داد. به هر حال تاثير اصلي بر كار او به هيچ روي يك آهنگساز سمفوني نبود, اما تا اندازه اي كه واگنر كسي كه به عقيده مالر تنها آهنگسازي بعد از بتهوون بود كه حقيقتا پيشرفت و ترقي داشت. (Sonata form از History of sonata form) در اين موسيقي

منش ، روحیات و شخصیت مالر:
مالر به گفته دوستانش مبتلا به بیماری افسردگی- شیدایی بود. گاهی اوقات با انرژی بی حد و گاهی حتی بی میل هم كلامی با عزیزانش. ادعای فوق در بیشتر آثارش آشكار است. مدولاسیون هایی چنان غیر منتظره كه نظیرش را در آثار پیشینیان كمتر سراغ داریم. رهبری بود به غایت كمال گرا و سخت گیر. تقریباً هیچ یك از نوازندگان اركسترهایی كه رهبری شان را بر عهده داشت خاطره خوبی از او ندارند. عذر نوازندگان و خوانندگان را در پی كاستی های اصلاح ناپذیر شان به راحتی می خواست. با این وجود حامی بی چون و چرای نو گرایان جوانی چون شوئنبرگ و وبرن بود. این دو، مالر را تا پایان عمرشان چون الگویی می ستودند. او سال ها سرپرستی خواهران و برادران كوچك تر از خود را بر عهده داشت. عاشق طبیعت و حیوانات بود به طوری كه حتی لب به گوشت نمی زد. ازجمله اولین بیماران فروید بود. شاید فروید اولین كسی بود كه از عهد شكنی آلما نسبت به مالر مطلع شد. هرچند كه او را متهم كرد كه عشقی كه نسبت به مادرش داشته را به همسرش فرافكنده است. هرچند او این ایده را به شدت پس می زد. از هرگونه مفاهیم غیراخلاقی اینچنینی بیزار بود. به لحاظ شخصیتی مالر انسانی فلسفی و آرمانگرا بود. البته در زندگی او گویی یک مسئله همیشه بر سرش سایه افکنده بود و آن چیزی نبود جز مرگ.چیزی که افکار و آثارش را بسیار متاثر ساخته است.عده ای او را مالیخولیایی میدانند وعده ای دیگر روان پریشی که هر از گاهی پییرو افکار متفکری شده و به گرد مکتبی میچرخد . جدای از صحت و سقم این نظرات با توجه به استقبال کم نظیری که امروزه از آثار او میشود و نقدهایی که بز آثار او نگاشته میشود میتوان گفت مالر به موفقیت بزرگی دست یافته است . موفقیتی که به هیچ وجه قابل مقایسه با دوران حیات وی نیست . راز این موفقیت را نه در هارمونی دشوار و ارکستراسیون پیچیده اش و نه در بافت ساختار شکنانه اش باید جست . بلکه باید آن را در توانایی افسانه ای او در بیان پیچیدگیهای روحی روانی انسان مانند امید در عین ناامیدی شجاعت در دل ترس توصیف هنرمندانه از مرگ و غلبه زندگی بر او و توصیف زندگی بهشتی دانست . قدرت فوق العاده او در ایجاد حساسیتهای صوتی و به قولی روحگرایی صوتی به دور از ساده اندیشی و ساده گرایی آثار او را مستعد معانی دشوار معنوی میسازد. در این میا ن سمفونی شماره 9 شاید شگفت انگیزترین اثر مالر باشد. این اثر که بیانگر احساسات آهنگساز نسبت به مرگ و پایان زیباییهای زندگی به وسیله آن است در کل حاوی یک نگاه بدبینانه به زندگی است به طوری که بعضیها آن را سمفونی مرگ نامیده اند. آلبان برگ آهنگساز معروف به این اثر مالر توجه خاصی داشته و نقدهایی بر آن نوشته است. مالر هنرمندی آشتین ناپذیر بود و در کار خود وسواس بسیار به خرج میداد. شخصیتی بسیار پیچیده داشت. با دلواپسی های متافیزیکی و مبارزه ای ناامید کننده علیه فساد که با مسایل خانوادگی دوره ی کودکی او بی ارتباط نبود، نوعی شیزوفرنی (جنون جوانی) در او دیده می شد. در آثار او آنجا که نفوذ بتهوون ، بروکنر، تریستان اثر واگنر، هایدن و موتزارت مشاهده می شود ، برخی سرزنشش می کنند که، روده درازی و اغتشاش و درشتی در سازبندی وجود دارد، اما بی تفاوت ماندن در برابر عظمت ، نجابت و احساسات تندی که زیباترین آثار او را موجب شده اند، ناممکن است. مالر آخرین از نسل سنفونی سازان بزرگ اتریشی و آخرین از نسل رمانتیک های بزرگ آلمانیست.
آثار مالر: اجرای سمفونی اول در بوداپست آنچنان با بی اعتنایی شنوندگان روبه رو شد كه مالر را بر آن داشت تا مدت ها از اجرای دوباره آن صرف نظر كند. تمام مطبوعات، اثر را توهینی به موسیقی و مالر را دیوانه خواندند.
اما بعدها این اثر جای خود را در محافل موسیقی باز كرد. مالر شخصاً این سمفونی را دوست می داشت به طوری كه وقتی در سال ۱۹۱۱ این اثر را در آمریكا اجرا كرد به دوست و شاگردش «برونو والتر» نوشت: «هنگامی كه اخیراً سمفونی اول خود را رهبری كردم از اثر دوران جوانی ام بسیار راضی بودم و هرگاه پارتیتور آن را مرور می كنم نمی توانم از ابراز شگفتی خودداری كنم.» اركستری كه مالر برای این سمفونی در نظر گرفت شامل چهار فلوت، دو پیكولو، چهار ابوا، یك كر آنگله، چهار كلارینت، یك كلارینت باس، سه باسون، هفت هورن، پنج ترومپت، سه ترومبون، به همراه سازهای ضربی، زهی و یك هارپ بود. اركستر نسبتاً حجیمی كه راهگشای اركسترهای غول آسای آثار بعدی اش شد. اجرای آن پنجاه دقیقه طول می كشد. سمفونی دوم فرمی شبیه به سمفونی نهم بتهوون دارد یعنی با یك موومان آوازی به پایان می رسد. هرچند كه فضای معنایی اش به كلی با اثر بتهوون متفاوت است. مالر در جایی می نویسد: «به جایی رسیده بودم كه باید موومان آخر سمفونی دوم خود را به پایان برسانم. برای یافتن متن مناسب در همه آثار ادبیات جهان تا انجیل جست وجو كردم تا آن كلام رهایی بخش را بیابم...» او سر آخر شعر «رستاخیز» اثر «كلاپشتاك» را برای پایان اثر خود برگزید. عنوانی كه امروز هم به سمفونی دوم اطلاق می شود. شعر، اینچنین به پایان می رسد: «دوباره زنده شدن، آری تو دوباره زنده خواهی شد، قلب من دوباره زنده خواهد شد، آنچه تو را عذاب داده است تو را به سوی خدا خواهد برد.» خوشبینی عمیقاً مذهبی این سمفونی بعدها در آثار متاخر مالر شكلی دیگر به خود گرفت.مالر برای سومین سمفونی خود از «سرود نیمشبی زرتشت» نیچه استفاده كرد. وقتی از خود نیچه سئوال شد كه «چنین گفت زرتشت» او را زیر چه عنوانی می توان طبقه بندی كرد، او پاسخ داده بود: «به نظرم مناسب تر است این اثر تحت عنوان سمفونی قرار داده شود.» مالر بعد از ریشارد اشتراوس دومین نفری بود كه این اثر نیچه را به موسیقی برمی گرداند، البته با رویكردی كاملاً متفاوت. این سمفونی تماماً در اقامتگاه تابستانی مالر در كوهستان های اشتاینباخ تصنیف شد. او بر آن بود تا تمام برداشتش از طبیعت را در این سمفونی جاری كند. اسامی شش موومان این اثر همه ارجاع به طبیعت دارند. برونو والتر نقل می كند كه وقتی برای دیدار مالر به اشتاینباخ رفته بود در طول راه مشغول نگاه كردن طبیعت آنجا بود كه مالر به او گفت: «بی خود به این مناظر نگاه نكن، من تمام اینها را برایت تصنیف كرده ام!»شاید بتوان گفت تنها سمفونی مالر كه توانست پس از اجرا مقبولیتی عام پیدا كند، سمفونی چهارم باشد. البته به دلیلی مشخص، ساده تر بودنش نسبت به دیگر آثار او. موومان اول این اثر از نظر شفافیت، ملاحت كنترپوان و زیبایی تغزلی یكی از شاهكارهای مالر به حساب می آید. سمفونی چهارم بازگشتی به سنت های از پیش تعیین شده رمانتیسیسم است. مالر باز هم فیناله این سمفونی را یك موومان آوازی قرار داد با شعری از منظومه «شیپور شگفت انگیز كودكان» DasKnaben Wunderhorn. بعد از این سمفونی دوره سمفونی های صرفاً سازی مالر آغاز می شود.سمفونی پنجم گویی روایت گذر او از نور به تیرگی است. روندی كه در تمام آثار بعدی اش، به جز سمفونی هشتم ادامه پیدا می كند. هرچند مالر می خواست باشكوه كودای موومان آخر خود را پیروز میدان نشان دهد. ولی این مارش كوتاه شكوهمند برای زدودن خاطره تلخ چهار موومان پیشین كافی نیست.سمفونی پنجم با یك موتیف سرنوشت- به مانند سمفونی پنجم بتهوون- آغاز می شود. سپس این موتیف در ناامیدی و درد غیر قابل تحمل قسمت میانی حل می شود. موومان آهسته این سمفونی شاید شناخته شده ترین اثر مالر باشد چرا كه بارها به تنهایی اجرا شده و در فیلم های زیادی شنیده شده است. استادانه ترین استفاده از این موومان در فیلم «مرگ در ونیز» «لوكینو ویسكونتی» است. این آداجیو تنها برای سازهای زهی و هارپ تصنیف شده است.
سمفونی ششم كه بارها پس از نخستین اجرا مورد تجدیدنظر قرار گرفت تیره ترین فضا را در میان آثار مالر دارد. این اثر حتی خود مالر را عذاب می داد. در طول ۸۰ دقیقه آن اثر، حتی لحظه ای تسلی بخش یافت نمی شود. پریشانی و تنش این سمفونی از تلاطم روحی او ناشی شده است، به همراه بدبینی عمیقش نسبت به سرنوشت نوع بشر. سمفونی ششم كلاسیك ترین اثر مالر است. شوئنبرگ و آلبان برگ عمیقاً تحت تاثیر این سمفونی بودند. شاید بتوان این سمفونی را اكسپرسیونیستی ترین اثر پیش اكسپرسیونیسم خواند!سمفونی هفتم بیش از تمام آثار مالر مورد مناقشه دوستداران و منتقدان او است. بعضی آن را به واسطه نوآوری هایش در استفاده از گام های كروماتیك می ستایند و بعضی عدم انسجام درونی اثر را زیر سئوال می برند.سمفونی هشتم تماماً آوازی است. با بهره گیری از فاوست گوته و متن لاتین نیایشی «باز آی روح القدس، باز آی». این سمفونی به واسطه استفاده از انبوهی نوازنده و خواننده «سمفونی هزار» هم نامیده می شود. این آخرین اثری بود كه توسط خود مالر رهبری شد و درست قبل از مطلع شدن او از بیماری مهلك قلبش تصنیف شده است. دیدگاه های مالر در این سمفونی كرال عظیم شاید یك پیشگویی درباره بیداری معنوی بشر در آینده باشد. اجرای این سمفونی به نوعی مناسك مذهبی می ماند كه به قصد باروری روح برگزار شده باشد. در قسمت اول بخش هایی كاملاً دلالت بر فروپاشی ایمان دارد. به نظر می رسد كه هر چه مالر بیشتر شكاك شد و هر چه بیشتر اضطراب را تجربه كرد بیشتر به ایده رستگاری پرداخت. مالر در سمفونی هشتم، آن تفسیر فرویدی را كه عالی ترین حكمت های مذهبی و شاعرانه غرب را زیر سئوال برد دور می ریزد. این سمفونی بازتاب یكی از اساسی ترین اعتقادات مالر است: یكی بودن هنر و شهود.در سال ۱۹۰۷ مالر پس از مرگ دختر بزرگش از بیماری درمان ناپذیر قلبش آگاه شد. تاثیر مستقیم این مرگ آگاهی، یاسی بیچاره بود. همین اندوه راهگشای خلق دو اثر از عمیق ترین دستاوردهای رمانتیسیسم شد.

:سیمفونی‌ها Symphonies
چرخهٔ نخست
گوستاو مالر، ۱۸۹۲
در نیمهٔ دوم سدهٔ نوزدهم باوری فراگیر در میان اندیش پردازان آهنگوا دررسان بود که ریخت‌های آوازی با ساختار سیمفونی هماهنکی نمی‌گیرد. ولی شدایی این آمیزگی در دل مالر شور می‌انگیخت. و این آمیزگی کانون پرنشان چرخهٔ نخست سیمفونی‌های مالر که دربرگیرندهٔ سیمفونی‌های یکم تا چهارم اوست گردید. همهٔ این چهار سیمفونی‌ها وابسته به آوازها مردمی دلبند او «شاخ جادویی جوانی» Des Knaben Wunderhorn می‌باشند.
سیمفونی نخست: تهمتن The Titan
مالر سیمفونی نخست خودرا در ۲۸ سالگی در D بزرگ نوشت. آمیزگی ریخت آوازی با ساختار سیمفونی برای او درد سرهایی در ساختن این کار پدید آورد. در نخست برای هفت سال او این کار را سیمفونی نخواند و آنرا سروده سیمفونی Symphonic Poem نامید وسرانجام یک بخش ان را به همگی زدود تا آنرا با زیر ساخت سیمفونی هماهنگ کند.
نخستین برگذاری آن در بیستم نوامبر سال ۱۸۸۹ در هنگامی بود که او رانش اپرای شاهانه مجارستان را در دست داشت. این سیمفونی به بار پذیرش شنوندگان و روزنامه‌ها نیامد. برای نمون «نیو پستر جورنال» Neue Pester Journal نوشت:اگر که ما انگاشت فراهمهٔ خودرا به کوتاهی بگوییم ، تنها می‌توانیم بگوییم که مالر را می‌بایست در شمارسرآمدان زمینهٔ هنریش در شمرد. او نه تنها در زمینهٔ رهبری نوازندگان به سزاواری پیش آهنگ دیگران است که بل همچنین پیش اهنگ همهٔ آن رهبران برجسته‌است که نمی‌توانند سیمفونی بسازند ! به این بهانه ما ناخرسند نیستیم از اینکه او را به آوند رانشگراپرا از کامیابان در شمریم و خشنود خواهیم شد که او را در جایگاه رهبری نوازندگان اپرا بارها و بارها ببینیم اما به این پیمان که او هرگز آهنگی از خویش را رهبری نکند".آشکار ست که پس از این داوری سهمگین مالر خویشتن را نادریافته یافت. پس در برگذاری‌ها ی هامبورگ در ۱۸۹۳ و وایمار در ۱۸۹۴ برآن شد که نبشته روشنگری برای این سیمفونی فرا آورد. نخست او برای این سیمفونی نامی برگزید و آن را تهمتن The Titan نام نهاد. و سپس آنرا به این گونه آشکاری داد.
بخش یکم: از روزهای جوانی ، میوه و خار ۱- بهاری بی پایان. سرآمدآهنگ نشان دهندهٔ بیداری نپیتر (طبیعت) در آغاز پگاه ست. ۲- جنبش گل ها(آندانته)۳- بادبانی بر افراشته ( اسکرتزو)
بخش دوم: افسانه آدمی ۴- در بستگی، روانه گری در پس تابوت به شیوهٔ کالو. آنجه در زیر می‌آید می‌تواند اگر نیازی باشد روشنگری دهد. نگارشگر برای این شاهکار خویش از دیدن نگاره شوخ به خاکسپاری شکارچی انگیزه گرفته‌است. این نکاره بر همهٔ کودکان اپاختران آلمان آشناست. و او آن را در کتاب کهنهٔ داستانهای پریزادی برای کودکان یافته‌است. جانداران جنگل در پس تابوت جنگلبان مرده بسوی گور او روانند. خرگوشها پرچم به دست دارند و در پیش تابوت دستهٔ نوازندگان آسان گیر به همراه گربه هاو قورباغه‌ها و کلاغها ی آوازه خوان میآیند. و دیگر چارپایان و پرندگان با رفتارهای خنده آور این سوگ را همراهی می‌کنند. این بخش از آهنگ بر آنست تا رسانهٔ نودی باشد که گاه دو پهلو و گاه به بیمناکی زورگرست . این بخش بدون مرز با بخش زیر دنبال می‌شود. از دوزخ وبهشت (الگرو فوریزو) نشان ناگهانی دلی که تا به ژرفا خون شده.
این روشنگری اما کمک چندانی به بهتر دریافتن این کار نکرد. و که بل باره آن شد که شنوندگان گمراه و درمانده شوند و از این روی هم روشنگری و هم نام سیمفونی را به دور انداخت.
در ۱۸۸۴ هنگامی که نخستین گامهای خود را برای نوشتن این سیمفونی برمیداشت مالر «آوازهای یار رهسپار» را بر پایهٔ سروده‌های خویش نوشت. این تلاشی بود تا شاید که تلخی دل شکستگی اش را از شیفتگی بی سرانجامش به «جوان ریختر» خواننده اپرای کاسل از دل بزداید. سیمفونی یکم نیز از این دل شکستگی مایه گرفت. هرچند از آن پس در گفتگویی با ماکس مارچاک بازکاو آهنگ مالر گفت « این سیمفونی به فراتر از دلباختگی می‌شود اگرچه بر پایه دلباختگی هست اما به گفتی دیگر آن فرایش ، پیش از دلباختگی در نودش زندگی هنرمند آشکارشده بود. آن پیوند برونی انگیزه این سیمفونی بود اما مایه درونی آن نبود.» آن پیوند ناکام برونی دلباختگی در کاسل به همراه دیگر ترانه‌های کاسل در این سیمفونی راه یافته‌اند به ویژه ترانه «من در پگاه امروز در پهنای کشتگاه راه رفتم» که دومین از آوازهای یار رهسپار بود در بخش نخست سیمفونی یکم شنیده می‌شود. همچنین در بخش دوم آواز « دست افشانی اردیبهشت در روستاً و در بخش سوم آهنگ مردمی » در کنار راه درخت لیمویی ایستاده بود« که مالر در بخش آخر »آوازهای یار رهسپار« به کار برده بود. همچنین او از آهنگ بس شناخته شده کودکان فرانسوی » برادر ژاک آیا خوابیده اید؟« ?(Frère Jacques, Dormez-vous ) به گونه‌ای مه آلوده در بخش سوم بکار می‌برد این بخش با رویارویی بسیار میان افسردگی و شوخی گری و هرزه درآیی و دیوانگی رویا وار آن در سالهای نخست بس نادریافته بود. در نامه‌ای به ریشارد استراوس، مالر نوشت
» من بر آنم که نبردی را نشان دهم که در آن پیروزی همیشه در فرادور از جنگجوست واین درست در همان هنگام است که او می‌پندارد به آن دسترسی یافته‌است. این در هستهٔ هر نبرد انوشه روانی ست. چراکه آسان نیست که قهرمان شد"

:سیمفونی دوم رستاخیز Auferstehungs Sinfonie
هنگامی که مالر نوشتن آلگرو مااستوسو راAllegro maestoso آغاز نمود به خوبی می‌دانست که دارد یک سیمفونی می‌نویسد. چراکه روی دستنویس آهنگ نوشت « سیمفونی در C-moll 1. Satz » .اگرچه این برایش او چندان دیر نپایید. پس از به پایان بردن بخش دراز نخست در دهم سپتامبر ۱۸۸۸ او براستی درمانده بود که چگونه این کار را به پیش برد. در یک دم دودلی او آن آوند پیشین را خط زد و به جای آن نوشت «آیین در نشست سوگ Totenfeier» چنان که گویی میخواست بگوید این کار دیگر بخش نخست یک سیمفونی نیست و بایست آن را در شمار یک سروده سیمفونی دانست. این راهبندان اندیشگی برای پنج سال به درازا کشید تا به فرجام در تابستان ۱۸۹۳ او دو بخش دیگر این سیمفونی، آندانته و اسکرتسو، را نوشت ولی هنوز پدیدار نبود که این دو بخش چگونه در انگارهٔ پایانی کار جا می‌گیرند. نوشتن بخش اسکرتسو در نخست پایان گرفت. مالر از آوازهای «شاخ جادویی جوانی» سروده‌ای شوخنودی در آن به کار گرفت که دربارهٔ سخنرانی دینی آنتونی آشاوان برای ماهی‌ها St. Anthony's Predigt an die Fische بود.
تا پایان سال ۱۸۹۳ مالر سه بخش از سیمفونی دوم را نوشته بود ولی هیچ نمی‌دانست که چگونه آن‌ها را چیدگی دهد. چاره کار به ناگهان در فوریه ۱۸۹۴ پدیدار آمد هنگامیکه پیانو نواز و رانگار هانس بن بلو Hans von Bülow درگذشت و مالر در سوگواری برلین او انباز کرد در گاه برگذاری آیین، گروه کر پسران آواز «در ستایش رستاخیز» Die Auferstehung از فردریش گوتلوب کلاپستاک Friedrich Gottlob Klopstock را خواندند. کمی پس در آن شب آهنگساز بوهمی جوزف بوهسلاو فوارستر Josef Bohuslav Foerster میهمان مالر بود. و مالر به او با خوشنودی گفت که در برگذار کلیسا چارهٔ کار خویش را یافته‌است. فوارستر در همان دم دریافت که او در چه باره دارد می‌گوید و بدون هیچ درنگ آغاز به خواندن «در ستایش رستاخیز» کرد. مالر در نامه‌ای در این باره چنین می‌نویسد:
برمن ناگهان آذرخشی جهید و همه چیز در انگاشتم روشن و پالوده شد. این آدرخشی بود که همه هنرمندان آفرینشگر, آن را چشم در راهند -« آبستنی از روح القدس! » آنچه که من در آن دم در آوا درآزمودم را اینک باید به آوا درآورم. و با این همه - اگر من تا کنون آن کار را در درون خود بار نمی‌داشتم - چگونه می‌توانستم آن آزموده را داشته باشم؟... برای من همیشه چنین است: تنها هنگامیکه چیزی را آزموده می‌کنم می‌توانم آهنگ بسازم و هنگامی که آهنگ می‌سازم من آزمون می‌کنم!"
سه ماه پس از سوگواری بولو Bülow مالر پایانه سیمفونی دومش رانوشت او بخش‌هایی از ستایش رستاخیز کلاپستاک را به کار برد و افزونه‌هایی از خودش را بدان افزود.مالر هرگز برنامه‌ای همه پدیدار برای سیفونی دوم خویش نیاورد اما در نامه‌های گوناگون و گفتگوهایش چارچوبی از برنامه‌های شدارا پیشنهاد کرده‌است. در این چارچوب هر بخش از سیمفونی رویه‌ای از زندگی رادمرد و بپاخیزی او رانشان می‌دهد و چنین است که بافت بخش‌ها به یکدیگر سرایشی از زندگی رادمرد است. سیمفونی دوم در بخش نخست با مرگ رادمری آغاز می‌شود. در این بخش است که مرگ او پرسش‌هایی بی پاسخ را برمی انگیزد: زکجا آمده ایم؟ آمدنمان بهر چه بود؟ به کجا می‌رویم؟ در بخش آندانته، به افسوس رادمردی‌های او رادر روزگاران زندگیش یاد آور می‌شود. در بخش اسکرتزو رادمرد از بی باوریش درون می‌خراشد و خود و خدای را آذرده می‌دارد. اما در بخش چهارم اورلیخت او به باور بازمیگردد و خویشتن را برای رستاخیز اماده می‌دارد.هرچند او در ارزش این چارچوب برای همهٔ مردمان در گمان بود. هنگامی که برنامه‌ای را در سرانجام پخش نمود به همسرش گفت که آن برنامه همچون "چوب زیر بغل پا شکسته هاً همه ساختگی است. او درست می‌اندیشید. سرودهٔ اولتریخت و پایانهٔ سیمفونی دوم برای آنها که که در می‌یافتند همه بس بود.
اولتریخت کنترآلتو آه گل سرخ! آدمیان در نیازی بس شگرفند! آدمیان در آسیبی بس شگرفند! آه که چه می‌شد اگر به پردیس بودم! و در این جا من به گذاری فراخ رسیدم: اما فرشته‌ای آمد و می‌خواست که بازم دارد. اما به او پروای واپس زدن نخواهم داد، من از خدایم و به خدای باز خواهم گشت. خدای مهربان مرا روشنایی ده. و راهم را بسوی زندگیی جاودانه تابان کن. پایانه کر وسوپرانو بپاخیز، آری بپاخیز، برخیز، کالبد من، پس از خوابی کوتاه! آن جاودانه زی که ترا خواند جاودانگی دهدت. تاکه دگرباره بشکفی درو می‌شوی! خداوند کشتزار می‌رود تا دسته کند خوشه‌ها را حتی ما را که مرده‌ایم. کنترآلتو آه باور دار، دل من، باور دار، از تو هیچ گم نخواهد شد. آنچه می‌خواستی از آن تو می‌شود آنچه که دوست می‌داشتی، و آنچه که در تلاشش بودی. سوپرانو آه باور دار تو به پوچ زاده نشدی به پوچ نزیسته‌ای با رنج. کر آنچه که آفریده شد باید که به پژمرد. آنچه که پژمرد باید برخیزد. از لرزیدن بازایست، آماده باش برای زیستن. سوپرانو و آلتو، کر آه رنج ، تو که همه چیز می‌دری از چنگال تو رها شدم. آه مرگ، همیشه چیره بر همه اکنون شکست خورده‌ای با بالهایی که به پیروزی گرفته‌ام در تلاش پر شور شیدایی پرواز خواهم کرد به سوی تابشی که هیچ دیده ندیده‌است. کر می‌میرم تا باز زندگی کنم. همه بپاخیز، تو ای دل من تو بر می‌خیزی به آنی. وهمهٔ شکستگی‌ها که کشیدی به سوی خدای خواهدت برد.
سیمفونی سوم جهان آفرینش:
سیمفونی سوم مالر نیایشی است به زمین و آسمان و درازترین کار اوست. بخش بزرگی از این سیمفونی را در ۱۸۹۵ پس از روزگاری پر تلاش و دشوار که او را به آفرینشی تب آلود واداشت نوشت. هنگامی که برونو والتر به دیدن او رفت در آن روزگار، در راه بازگشت به کشتی والترز که از چشم اندازهای شگرف دامنهٔ کوه‌های آلپ در شگفت مانده بود از مالر شنید که «بی خود به آن بالاها نگاه نکن من همه شان را در آهنگ ساخته‌ام». مالر به ژرفایی از پیرامون پر شکوه خود در نودشی بس درونی هوده گرفته بود. او برآن بود تا «نیایشی بزرگ به شکوه همه سوی آفرینش بسازد» و یا بگفتهٔ دریک کوک « انگاشتی از هستی در همگی خویش». مالر برای ساختن برنامه جهان آفرینش و شاید زیر هنایش دوستش زیگفرید لیپنر Siegfried Lipner پلکانی از جهان کان‌ها، گیاهان، و جانوران برپا ساخت. و سپس پرسید «انسان به من چه می‌گوید؟» ، «فرشتگان به من چه می‌گویند؟» ، «شیدایی به من چه می‌گوید؟» اگرچه به فرجام مالر برآن شد که آن برنامه را کنار نهد. برونو والترز آن برنامه را به مانند داربستی در پیرامون یک ساختمان نمایان کرد که همین که ساختمان به پایان رسید آن را به پایین می‌کشند. مالر از این سیمفونی به آوند «غول خودم» یاد می‌کرد که نمایان گر پیچیدگی‌های آن بود. انگارهٔ این کار آنچنان سترگ بود که مالر آن را در شش بخش ساخت و نه در چهار بخش که در پسند پیشینیان اش بود.
سیمفونی چهارم - رندگی آسمانی:
هنگامی که مالر سیمفونی چهارم را در ۱۸۹۹ آغاز کرد دوسال بود که گمارهٔ والای رانش اپرای درباری وین را در دست داشت. بی گمان چشم اندازهای سرسبز و خرم وین بر سیمفونی چهارم هنایش بسیار داشت. مانند سیمفونی سوم از همان آغاز مالر برنامه کوتاهی برای بخشهای این سیمفونی تازه خود نوشت.
۱ - جهان چون ارمغانی جاودان Die Welt als ewige Jetztzeit در G major۲ - زندگی رمینی Das irdische Leben در E-flat minor۳ - نکوکاری Caritas در B major، آداجیو Adagio۴ - زنگهای پگاهان Morgenglocken در F major ، اسکرتزوScherzo ۵- دنیای بی کشش Die Welt ohne Schwere در D major، اسکرتزوScherzo ۶- زندگی آسمانی- Das himmlische Leben
اما این برنامه دچار دگرگونی بسیارشد. زنگهای پگاهان در سیمفونی سوم به کار گرفته شد. زندگی زمینی آوازی ناوابسته شد و از این روی در زمرهٔ گروه آوازهای شاخ جادویی شد.و اسکرتزو در D major بخشی از سیمفونی پنجم شد. در چولای ۱۸۹۹ مالر به نوشتن سیمفونی پرداخت. روزهای آرامگین تابستان آن سال در آسی Aussee آب کانه spa کوچکی در سالتزکامرگوت Salzkammergut با چند پیشآمد بس ناگوار شد. نه تنها هوا سرد و خیس بود که بل خانه تابستانی کرایه‌ای در نزدیکی دسته موسیقی محلی بود که سر وصدای موسیقی آنان برای هنرمندی بسیار پرنود چون مالر که از کوچکترین صدا دررنج بود تاب آور نبود. مالر به همگی سرخورده کوشید که گاه خویشتن را به خواندن سپری نماید و در این هنگام بود انگاره‌های آهنگین بر او شوریدند و در تایه چند روز همهٔ کار براستی در پنداشت او انگاره شد. هفته‌های فرجامین روزهای آرامگین او با تلاشی تند و تیز به نوشتن گذشت و بازی فریفتار سرنوشت آن بود که هرچه به روزهای پایانی آرامگینی و بازگشت به وین بزدیکتر می‌شد نیروی آفرینش او زاینده تر می‌گشت. او در راه پیمایی‌های درازش دفترچه‌ای برای بادداشت انکاره‌هایش به همراه می‌برد اما در یکی از این راهپیمایی‌ها به سرگیجه دچار شد و نگران آن شد که آن همه آهنگ که در سر داشت را چگونه تهی کند.و چون تنها در تابستان‌ها بود که می‌توانست آهنگ بسازد، پیش از جدایی از آسی همهٔ یادداشت‌هایش را گرد آوری کرد و پس از بازگشت به وین آنهارا در کشویی جا داد به درنگ تا تابستان سال دیگر.
تابستان سال دیگر هنگامی که به مایرنیگ Maiernigg آمد بس خسته بود او اندوهگین از آن بود که چرا وقت بیشتری برای آهنگسازی ندارد. رهبری نوازندگان اپرای وین بسیار از او وقت می‌برد و نیروی بسیار از او می‌کشید. آهنگسازان پیشین در سن او بیشتر شاهکارهای خود را آفریده بو دند . او به هر روی یادداشت‌هایش را در برابر بازگشود و با شگفتی در یافت که در همه رو زگاران رهبری خود ناخودآگاه او به آفرینندگی درپرداخت بوده و سیمفونی چهارن او بس پیشرفته تر از آنست که او می‌پنداشت. او آخرین درستگاری‌ها را به روی آن انجام داد و در ششم اگوست ۱۹۰۰ آن را به پایان آورد.
سیمفونی چهارم مالرسرشار از نو آوری است و به دگرگونی از کارهای دیگر او از نگرانی و اندوه کمتر مایه دارد و در آن هوایی آرام و دلپذیر بر فراز ست و این با همهٔ فشارها و سختی‌های زندگی او در آن چرخه شگفت آورست. زبان این سیمفونی زیان باستانگار آهنگسازانی وینی همچون شوبرت و هایدن است. و با همه اینکه مالر کوشیده‌است که کاری ساده تر و سبک تراز کارهای پیشین خود به شنوندگان فراهم آورد. زیبایی ناپیچیده و سادگی درخشان این کار ناخرسندی شنوندگان را در نخستین برگذاری آن در ۱۹۰۱ ببار آورد که سیمفونی چهارم با آوازهای مردمی «شاخ جادویی جوانی» که در آن فرشتگان نان می‌پزند و پیتر آشاوان St. Peter ماهی می‌گیرد و اورسولای آشاوان St. Ursula به مهر لبخند می‌زند برای شنوندگان فرهیخته نمای وین کودکانه می‌نمود . اما به گفتهٔ آرتور سیدل Arthur Seidl «آنهایند که لجبازند و نمی‌توانند کلید دنیای سادگانه و کودکانهٔ قصه‌های جن و پری مالر را بیابند»
چرخهٔ دوم:
سیمفونی‌های چرخهٔ دوم مالر دربردارسیمفونی‌های پنچم، ششم و هفتم او می‌باشند. ویژگی‌های نشان دار این کارها افزایش تندخویی در برانگاری و نمانش و به کار بری از افزار گزینی‌های instrumentation نا آشنا ست. مالر در سیمفونی‌های پیشین خویش برخی از آهنگ افزارهای نا آشنا (همچون بوق درشکه post horn در سیمفونی سوم) به کار برده بود. اما در چرخهٔ دوم از کارهایش این نو آوری را گسترده ساخت. در سیمفونی پنجم شَلاقک (افزاری چوبین که صدای شلاق Whip می‌آورد)، در سیمفونی ششم زنگوله گاو، زنگ لوله‌ها (افزاری با لوله‌های آویزان شده که صداهای گوناگون زنگین می‌آورد)و چکش ، و در سیمفونی هفتم زنگوله گاو، سازهای شیپوری، ماندولین و گیتار به کاربرد.
در کارهای چرخهٔ دوم با آوا همراه نیستند.
:سیمفونی پنجم
در آغاز سال ۱۹۰۱ آسیب فرا آمد. در پس از نیمروز ۲۴ فوریه او سیمفونی پنجم بروکنر را با ارکستر فیلارمونیک رهبری نمود و در آغاز آن شب اپرای نی جادویی The Magic Flute موتزارت را کارگردانی نمود. در همان شب خونریزی زیادهٔ روده‌ای او را به جراحی بیمارستان فرستاد. پس از پایان چرخهٔ درمان پیوند او با ارکستر فیلارمونیک به هم خورد و او از رهبری کناره گیری نمود. پس از آکه تندرستی خود بازیافت دو باره به کار پرداخت و گذاره تازه‌ای از اپرای Tannhaüser کار واگنر و همچنین اپرای مارثا یا بازار ریچموند Martha, oder Der Markt zu Richmond کار فردریک فن فلوتو Friedrich von Flotow را به پرده آورد.سپس در آغاز تابستان به خانهٔ تازه ساز تابستانیش در مایرنیگ رهسپار شد تا مانند همه تابستانهای پیشین آهنگ بسازد. چنین می‌نمود که پس از نزدیکی بسیار به مرگ در بهار آنسال او نیروی آفرینندگی خود را بازیافته بود چراکه در درازای سه ماه او هشت آواز نوشت که سه تا از آنها می‌بایست در چرخهٔ آوازهای مرگ کودکان Kindertotenlieder گذارده شوند، چهار چینش برای آوازهای روکرت Rückert-Lieder ازجمله در نیمه شب Um Mitternacht و من گم گشته‌ام در جهان Ich bin der Welt abhanden gekommen و به انجام، آهنگ Der Tambours g'sell که آواز پایانی چرخهٔ آوازهای «شاخ جادویی جوانی» بود. وبا این همه او توانست انگارهٔ کوتاهی از سیمفونی شماره پنج خودرا نیز بنویسد. برای اندکی او برآن بود که این کار تنها چهار بخش داشته باشد و چنین می‌نماید که او دو بخش نخست سیمفونی را به همراه اسکرتزوی آن نوشت.
در تابستان سال ۱۹۰۲ او به مایرنیگ بازگشت. آلما آبستن نخستین فرزند بود. مالر چینش دیگری برای آوازهای روکرت «اگر شیفته‌ای برای زیبایی» Liebst du um Schönheit را نوشت. و انگارهٔ کوتاه سیمفونی پنجم را که اینک در پنج بخش بود به پایان رساند. او همیشه انگارهٔ بلند کارهایش را در ماه‌هایی که در وین بود می‌نوشت. اگرچه سیمفونی پنجم در ۱۹۰۳ به پایان رسید و بی درنگ برای نخستین برگذاریش در کلن در ۱۸ اکتبر ۱۹۰۴ به همگی باز چینی شد. با این همه او از بهرهٔ کار خوشنود نبود. و تا پابان زندگیش باز چینی این کار را دنبال می‌کرد تا به فرجام سه ماه پیش از مرگش در در نامه‌ای به گرگ گولر Georg Göhler نوشت: « من پنجم ام رابه پایان رساندم - همنوازی آن بایستی به همگی بازنوشت می‌شد. من براستی در نمی‌یابم چرا بایستی این همه اشتباه داشته باشم ، درست مانند ناشی ترین تازه کاران. (بس روشن است که همه آزمودگی‌هایم در نوشتن چهار سیمفونی پیش از این یاریم ندادند. زیراکه یک شیوهٔ به همگی تازه، نیاز داشت به ارته‌ای به همگی تازه)»
سیمفونی پنجم نمایانگر آهنگسازیست پخته که به ورزیدگی خویش باور دارد اما در جستجوی زبانی نو و تازه‌است. به برداشت ریچارد اسپخت Richard Specht سیمفونی پنجم « تلاشی است برای طرحی نو gestalten درانداختن به فلک، که آن از خود کس آغاز می‌شود». این کاریست پخشان و پاشیده abstraction که هر گونه گذشته نگری را به دور می‌اندازد و به جستجوی زبانی نو در نوازندگی است که در آن زمینه‌های آهنگین به یکریزی باز می‌گردندو همبستگی بخشهای یکم و دوم در ریختگیری پارهٔ نخست و همبستگی بخشهای چهارم و پنجم در ریخت گیری پاره سوم سیمفونی نشان می‌دهد که مالر بر آنست که صداها را داراتر و فشرده ترو هماهنگ تر و همگراتر نماید و او با آگاهی و برنایی بسوی هنر هم نوازی ناب گام بر می‌دارد و این شیوه ایست که او ازاین پس تا پایان زندگی کوتاهش دنبال نمود. و تنها در سیمفونی هشتم و آواز زمین از آن پیروی ننمود.
سیمفونی ششم:
مالرسیمفونی ششم اش را در تابستانهای ۱۹۰۳ و ۱۹۰۴ در خانهٔ تابستانی اش در مایرنیگ نوشت. او هنوز زمستان‌ها را با کارهای دشوار ودرگیر رهبری اپرا در وین سپری می‌کرد. با این همه این دو تابستان روزگارانی پربار و آرامش بخش بودند. آلما به یاد می‌آورد که «در آن گاهان او بسیار جوان و شوردل بود.» هنگامیکه مالرانگاره بخش نخست سیمفونی شش را می‌زد به این اندیشه افتاد که آلما را در زمینهٔ آهنگ بنهد. و به آلما گفت: «نمی دانم که کامیاب شده‌ام یا نه، ولی به هر روی تو باید از آن خوشت بیاید!»
او از دخترهای خردسالش به سختی سپری می‌شد. به گفتهٔ آلما، او می‌خواست بازی نیرومندانهٔ آنها را در اسکرتزو نمایان کند (اگرچه آنای خردسال برای آن بازی نیرومندانه خیلی کوچک بود). اما هوای شادمانهٔ آهنگ گویی بیمی رازگونه را در خود پنهان داشت. آلما در این باره نوشت: « همچون پیشگویی از ناگواری، صداهای کودکان بیشتر و بیشتر افسرده می‌شود، و در پایان به زمزمه‌ای خاموش می‌شود». افروده آنکه، مالر سه تا از آهنگها ی فرجامین «آوازهای مرگ کودکان» را در چرخهٔ شاد و آرامناک تابستان ۱۹۰۴ ساخت و آلما این را به ویژه دهشتزا یافت:« من شیون و سوگواری به مرگ کودکانی را که خوش و تندرست بودند، به دمی کوتاه پس از به بر در کشیدن و بوسیدنشان درنمی یابم»
سه سال ازآن پس، با مرگ ماریای خردسال در ۱۹۰۷ چنین می‌نمود که در «آوازهای مرگ کودکان» و گذرهای افسرده وای سیمفونی ششم پیش آگهانه بودند.این که آیا مالر آینده را پیش دیده بود و یا که مرگ بسیار کودکانی را بیاد می‌آورد که بارهٔ غمگینی‌های کودکیش بودند؟ البته بر ما پوشیده‌است. اما شاید که در فرجامین بخش سیمفونی او سرنوشت خویش -- ویا به کمترین سرنوشت «قهرمان آهنگین» خویش را پیشگویی کرده‌است. که این قهرمان در کارهای پیشین مالر به کامیابی رسیده بود (به ویژه در سیمفونی دوم که حتی بر مرگ نیز چیره گشته بود)، اما این بار به گفتهٔ او: « این قهرمان است که بر او سه زدش از سرنوشت فرومی آید و زدهٔ پایانی او را از پای می‌فکند همچون درختی که از تبر افتاده باشد». و آلما در یادآوری روزی که برای نخستین بار او کار پایان یافته را نشانش داد نوشت:« هیچ یک از کارهایش بدین سان به درونی ترین درون قلبش نزدیک نشده بود. آن روز هردوی ما گریستیم. آن آهنگ و آن چه که پیش گویی شده یود بر هر دوی ما به ژرفا آژید». در میان سیمفونی‌های مالر تنها سیمفونی ششم است که در پایان با درهم شکستی سهمگین فرجامی به سزا افسردناک دارد.
مالر می‌باید برای دو سال شکیبا می‌بود تا که این سیمفونی با فیلارمونیک وین در بهار ۱۹۰۶ به برگذاری آید. مانند همیشه او به دلهره بیم آن داشت که رده بندی صدا به خرده شکافی بگوش نرسد تا آنجا که به یادآوری آلما، هنگامی که او دریافت صدای بم زدن طبل در پایان سیمفونی به اندازه دلخواه بلند نیست دستور ساختن دو صندوق بزرگ به چرم پوشیده را داد تا با گرز کوبیده شوند. اما این نو آوری چندان هنش نداشت و بناچارکنار گذاشته شد.
در برنمایی این کار نیز هیچ یک از کارهای پیشین اش او را به ژرفای سیمفونی شش تکان نمی‌داد. س از یک برگذاری دست گرمی در اسن Essen در ۲۶ می‌۱۹۰۶ او به گریه و مویه افتاد. روز پس از آن برابر شنوندگان برابر شنوندگان به یاد آوری آلما او رهبریی نه چندان از خود نشان داد از ترس آنکه دو باره به گریه افتد و به ویژه ازترس " درستی آن بخش پایانهٔ هراسناک با آن پیش گویی دهشتزاً .

:سیمفونی هفتم آوای شَب Lied der Nacht
در میان سه سیمفونی چرخه دوم، سیمفونی هفتم ویژگی گونایی دارد این سیمفونی را سیندرلای مالر خوانده‌اند.و پس از سیمفونی افسردناک ششم این کاری بس پیچیده تر است و نشان دهندهٔ پیشرفت مالر به اوج نوآوری ست. این کار بس نادریافته مانده و بسیار اندک برگذار می‌شود. در دید نخست هیچ گونه پیوند هماهنگانه و یا برایش یگانگی دهنده در میان بخشهای پنجگانهٔ این سیمفونی نمی‌توان یافت. اما مالر که از نوآوری و تازه چویی بیمناک نیست با همان بخش گشایندهٔ این سیمفونی نوواترین بخش را در میان همه کارهایش آفریده‌است. بخش دوم که نخستین آهنگ شبانه Nachtmusik اوست او همهٔ نمادها وبه یادآورده‌هایش را به گونه‌ای میآمیزد که برانگیزان یک دلوایی Romantic گذشته‌است. بخشهای از آن پس را می‌توان هراسناک ترین و اهرمنانه ترین اسکرتزوها، بی گناه نمایایی ترین ازآرامش روستا (دومین آهنگ شبانه) و سرانجام نا بخردانه ترین و کژروترین و خشم آورترین بخش پایانی نامید.
مالر این سیمفونی را در سالهای ۱۹۰۴ و۱۹۰۵ نوشت و نخستین برگذاری آن در۱۹ سپتامبر ۱۹۰۸ در پراگ بود. بسیاری از رهبران آهنگوایان، رانشگاری این سیمفونی را بسیار سخت می‌یابند. بسیاری از رانشها گویی همهمه‌ای از گذاره‌های زیباست که به هم ناپیوسته مانده‌اند، به ویژه بخش پایانی که گویی همچون شوخیی است با رهبری خشک اندیش که به هیچ گونه نوآوری را پذیرا نیست (در آلمانی اینان را گاه به خواری kapellmeister می‌خوانند). حتی برخی از شیفتگان کارهای مالر سیمفونی هفتم را به نا سزا می‌گیرند. برای نمون دریک کوک Deryck Cooke در کتاب خود مالر را سرزنش می‌کند که در بخش پایانی « همان آهنگی را ساخت که خود از آن به بسیاری بیزار بود و آن آهنگ Kappelmeistermusik بود.» او در بارهٔ این بخش پایانی می‌نویسد:
« پرسهٔ شبانهٔ پاسدارانه در نخستین آهنگ شبانه Nachtmusik در میان پژواک ناله‌های شیفتگانه و دیگر صداهای ناشناس شبانه، هراسناکی هافمن وار Hommanesque اسکرتزو، در گونه‌ای رویارویی میان »چیزهای که در شب به هم می‌خورند« و رقص والتزی با آهنگ عروسکی، و چشمه‌هایی که شرشر می‌کنند، و گیتاری که زینگ زینگ می‌کند و آهنگ ماندولین در آهنگ شبانه دوم - همهٔ اینها آهنگهایی غریب و پریشان کننده‌اند که پنجره‌های جادویی را به سوی جهان‌های پنداره‌ای در زیر جهان پدیدار باز می‌کنند»
دونالد میچل Donald Mitchell پس از شنیدن رانش کلودیو آبادو Claudio Abbado در نبشته‌ای بلند به آوند«مالر در نورد: سیمفونی هفتم او» می‌نویسد:
«آیا راست است که همهٔ آهنگ سازان بزرگ در میان کارهای خویش »فرزندی دشوار« را به زاد آورده اند؟ اگر که چنین است بی گمان سیمفونی هفتم مالر گواه این باورست. باید پذیرفت که سیمفونی هفتم از بارهٔ پذیرش و دوستش شنوندگان و به ویژه دریافت آن یک معماست اگرچه پذیرش بازکاوانه آن در نخستین برگذاری ۱۹۰۸در در پراگ به درهمگی مثبت و حتی شورمندانه بود. بر ریختگی‌های پس از ان در دیگر جاهاست که موجب شگفتی و بی باوری و دشمنی شده‌است»
رانشگر جوان اوتو کلمپر Otto Klemperer که به پراگ رفته بود تا مالر را در دم کار ببیند پس از آن بیاد آورد که بیش از بیست نشست یادگیری به نیاز بود تا این سیمفونی پیجیده آماده بر گذاری شود. او نوشته است
« هر روز پس ازنشست یادگیری، مالر بر این خوی داشت که همهٔ انگارهٔ هم نوازی را با خود به خانه برد برای بازچینی، تابان دهی و دستکاری.»
نشستهای یادگیری به گونه‌ای آشفته بود و نوازندگان، نگران انگارهٔ پردرخواست مالر بودند. یکی از شیپور نوازان با او روی در روی شد که: « من تنها می‌خواهم بدانم که این کجایش زیباست که در یک شیپور تا نت بلند C-sharp بدمم و باز ایستم؟» مالر پاسخی نداشت. اگرچه آنگونه که در کسایی او بود به این ماجرا رنگی فیلسوفانه زد در هنگامی که در نامه اش به آلما در بارهٔ «ناتوانی انسان از دریافت شکنجه هستی خویش» نوشت.
هنگامی که آلما چند روز پیش از نخستین برگذاری به پراگ آمد اطاق میهمان سرارا درهم ریخته از نوشته‌های آهنگ دید و شوهرش را پریشان و در تب آشفتگی. سیمفونی هفتم با ارج پذیرفته شد اما نه با دلبستگی چند هفته پس از آن در برگذاری مونیخ پذیرایی به همان گونه بود. اما رانشگار دلسرد نشد او آموخته بود که بیش از آن چشم نداشته باشد. در نوامبر ۱۹۰۹ آرنولد شوئنبرگ Arnold Schoenberg به شنیدن بخستین برگذاری سیمفونی هفتم مالر به رهبری فردیناند لو Ferdinand Löwe در وین شد. او خود به مرزهای نو آهنگ رسیده بود. او در هم اکنون سنگینگی tonality را رها کرده بود و آهنگ تازهٔ مالر برای او بس کشاینده می‌نمودو برای او همچون « خوابی والا در هماهنگی والا بود... من شما را در شمارآهنگسازان باستانگار گذاشته بودم ولی کسیکه برای من پیشروست» .او در پایان نامهٔ ۲۹ سپتامبر ۱۹۰۹ خود به مالر می‌نویسد:" و در باره این که من کدام بخش را بیشتر دوست داشتم: همه بخشها را! من نمی‌توانم هیچ کدام را بیشتر از دیگری درپسند آرم. شاید من در آغاز بخش نخست بی تفاوت بودم. و لی به هر روی برای چندگاهی کوتاه. و پس از آن به استواری به آن گرمی کرفتم. دم به دم من خوشنود تر و گرمتر می‌شدم و مرا برای یک آن تک نمیگذاشت رها شوم . درآن نود تا به پایان بودم. و همه چیز بر من روشن بود. .."

:چرخهٔ سوم
ویژگی چرخهٔ سوم سیمفونی‌های مالر با افزایش آمیزآوایی polyphony نشان شده‌است. آمیز آوایی بافتی از چند صدای آهنگین melodic voices است که در رویاروی تکتا آوایی monophony می‌نشیند که در آن یک صدای آهنگین چیره‌است و دیگر صداها با آن هماهنگی harmony می‌کنند.
چرخهٔ سوم مالر دربرگیر سیمفونی‌های هشتم، نهم ، دهم (پایان نیافته)و آواهای زمین Das Lied von der Erde اوست. در این کارها نمی‌توان آوازهایی ناوابسته پیدا نمود ، شاید شگفت انگیز نباشد که فرجامین آوازهای برون از سیمفونی او «آوازهای مرگ کودکان» Kindertotenlieder بود که در ۱۹۰۴ به انجام رسید. اگرچه تنها یک یادآوری تلخ در برگهٔ پایانی سیمفونی نهم با این سرودهٔ شماره ۴ «آوازهای مرگ کودکان» به چشم می‌خورد: «روز زیبایی است در آن بلندیهای دور»

:سیمفونی هشتم- سیمفونی هزارتنه
پیام سیمفونی هشتم گفتگو برانگیز است. مالر با این کار سترگ و شگرف در پی چیست؟ آیا او باوری دینی را آشکار می‌نماید؟ به گمان هنری-لویی دو لا گرانژ Henry-Louis de La Grange چنین است او می‌نویسد:« در آنجا بودکه مالر در فره وشی کور کننده بی تاب شد، اینجا بود که واژه‌های نیایش ویتسان the Whitsun Hymn بر او با همهٔ نیروی سهمگین شان فروافتادند، اینجا که سه واژهٔ فرگشتی incantatory words »بیا، آفریننده، آشاروان « 'Veni, creator spiritus' همچون شگفتایی بر او آمد تا که او را از آسیمگی که همه ساله در سر داشت برهاند، آسیمگیی که پس از نه ماه کار پیگیرانه در اپرای وین هنگامی که به خانه تابستانیش در مایرینگ می‌آمد تا که بافتن رشته‌های زندگی هنرآفرین خویش رااز سر گیرد با او همراه می‌آمد.» اما به گفتهٔ دیرک لیم Derek Lim و چیا هان-لئون Chia Han-Leon :«این شدایی نیست که فرهیخته‌ای با دانش و فلسفهٔ مالر انگارهٔ دلوایانهٔ فاوست گوته ، که بیش از آنکه پدیده‌ای دینی و ترسایی باشد زمینه‌ای خاکی و انسانی دارد، را نادیده انگاشته باشد. از یک سوی، این را میدانیم که مالر آلما را به آوند زن وند- جاودانه Eternal-Feminine خویش می‌اندیشید و این سیمفونی به او ارمغان شده‌است. این شداست که مالر در پی آن بود که فاوست گوته را وفادارانه برآفریند، اما با گرفتاری‌هایش تنها توانست دید خویشتن را و یا برداشت خودرا از فرجامین دیدگاه نمایان کند. با در دید گرفتن همه چیز، افزودن آهنگ به نگرگاهٔ پایانی گوته، آن نگرگاه براستی زندگی می‌گیرد.... ».
اما به گفتهٔ لا گرانژ مالر فاوست گوته را در نیمهٔ دوم سیمفونی از آن روی بکار برد که نیازداشت به سروده‌ای همسنگ با نیایش سترگ هاربانوس ماوروس Hrabanus Maurus که آن رادر نیمهٔ نخست بکار گرفته بود. او می‌نویسد: «به هر روی، گوته، سروته گری که مالر در ستایشش می‌داشت و بیش از همه گرامی اش می‌شمرد، آن نیایش ماوروس را در فرجام زندگی خویش از لاتین به آلمانی برگردانده بود ... گوته با نوشتن کدهٔ پایانی فاوست در بخش دوم به او راه را نمایانده بود و آن به ریخت آوازی بدون آهنگ بود، یک هم خوانی با آهنگ oratorio که آهنگ آن تنها در سر تنهاخوانان soloists و هم خوانان chorus شنیده می‌شد، انگار این بینش سرودا آنچنان پهناور و در همه گیر و یک وایه universal بود که تنها خنیا می‌توانست به دادگری آشکاریش دهد، در پیش آن کار گوته را هم [شومان] Schumann به آهنگ آورده بود و هم[لیست] Liszt (پایان هم خوانی-رازوار 'Chorus mysticus' )، اما مالر سر آن داشت که آن کار را به پاره‌ای پیوسته در سامان پهناور سیمفونی خویش به بار آرد و همهٔ نود و هوای »بیا، آفریننده، آشاروان« را با کا رگیری صحنهٔ پایانی گوته به یاری پنهان باورهای ژرف دل خویش آورد.»
مالر درانگارهٔ نخست این سیمفونی برای آلما نوشت « به آلمچل، روان آفریننده‌ام» و به او گفت در این سیمفونی بر پی آن بوده‌است که به پیوند میان آشکاری‌های نخستین مسیحیت دربارهٔ نیروی روان-آشاوان Holy Spirit و بینش نمادین گوته از رستگاری انسان به یاری شیدایی استواری دهد، و این پیوند همان «شیفتگی Eros به آوند آفریننده جهان است». آلما درباره این سیمفونی نوشت:
"مالر، به من چنین می‌نماید، که یک زمینهٔ نو در آهنگ وایی پیدا نمود: که انسان گرا ی بود و بر درستکاری -درونی پایه داشت. او نیروی نمادین آهنگ را که پیش از این دربرگیر شیدایی، جنگ، دین، طبیعت وآدمی بود بس توانگر ساخت: با نماد انسان، آفریده‌ای تنها، نارستگار در زمین، در چرخش به گرد کیهان، چون کودکی گمشده درمیان درختان در تاریک و روشن پگاه ودر نیایشی خمش چشم براه آمدن پدر.

سمفونی شماره 9 گوستاو مالر:
منبع: هارمونیک
مهدی شکرالهی مقدم
سمفونی 9 مالر نیز مانند دیگر آثار او حاوی یک روحیه عمیق و اندیشمند است با این تفاوت که چشم انداز روشنی در آن نیست و همانند موومان اول اندوه ناشی از تسلیم شدن در برابر مرگ به همراه نوعی وارستگی بر آن حاکم است .
موومان اول اثر در عین زیبایی بسیارش دارای جوی تاریک پرنزاع و ترسناک است .این ستیز که همانند دیگر آثار مالر میان انسان و مرگ است و به تدریج به سراسر موومان اول شیوع پیدا می کند در هیچیک از آثار او تا به این حد مرموز پر فشار و تب آلود نبوده است. تم اصلی این موومان به عمد اشاره به تم وداع از سونات اپوس 81 بتهوون دارد .
موومان دوم به اعتقاد پاره ای از منتقدین بیش از حد بسط و گسترش می یابد و به انداره موومان اول توجه شنونده را به خود جلب نمی کند. در این موومان مالر تم ساده ای را در ابتدا معرفی میکند و سعی دارد با تکیه بیش از حد بر دولپمان سادگی آن را جبران کند. شاید هدف او موومانی مانند موومان اول از سمفونی 5 بتهون بوده باشد اما هرگز نتوانسته توفیق او را در این امر پیدا کند و به نظر میرسد باید به این موومان ییشتر به دید تکنیکی و آهنگسازی نگرسیت.
موومان سوم با فضایی متفاوت با موومانهای قبلی آغاز میگردد. حرکات کنترپوانیک برجسته آن تلقی نوعی آزادی و بی غمی است که گویی به علت نزاعی که تاحالا بر اثر حاکم بوده فرصت بروز نیافته است. این قسمت شاید در ابتدا نا مانوس بنماید اما با دقت کردن و همچنین گوش کردن مکرر میتوان به خلاقیت مالر پی برد.
آداجیوی پایانی یک تجربه روحانی بزرگ است . گوویی مبارزات پایان یافته و مرگ فرارسیده است و گفت و گویی با خود در حال انجام است تا اینکه کم کم ارکستراسیون پیچیده و دشوار شده و گفتگوها در میان ابهام آنها ناپدید میشوند.سرانجام اثر در حالت اندوه و دوردستی به پایان میرسد و احساس دور شدن از کل وقایع در شنونده القا میگردد و کلا شباهتهایی با اثر وداع از مجموعه آواز زمین دارد.
قسمتی از موومان اول سمفونی شماره 9 اثر گوستاو مالر به رهبری لئونارد برنشتاین

نفرین نهم: با توجه به آلما مالر (به مشکل آلما بنگرید) ، مالر اعلام کرد که سه نواخت نهایی آخری که در انتهای ششمین سمفونیش شنیده می‌شود سه چیز را پیش‌گویی می‌کند: از دست دادن مقامش در اپرای وین، مرگ دخترش و در نهایت مرگ خود. مالر در میراث بتهوون غرق شده بود ، او اعلام داشت که تمام سمفونی های بتهون در نهمین درجه بودند، داشتن اثر و مقیاس یکسان همچون اثر معروف بتهوون"کرال" است. مالر همچنین ظاهرا به مصیبت نهم معتقد بود و در نتیجه از نوشتن سمفونی شماره نهم هراس داشت. چنان چه بتهوون، شوبرت، دورژاك و بروكنر همه بعد از اجراى نهمين سمفونى شان درگذشته بودند. شايد مى دانست كه بعدها تاريخ نگاران نام او را به فهرست بالا اضافه خواهند كرد.
همچنین می‌تواند دلیل این باشد که او برای سمفونی "آواز زمین"ش که بعد از هشتمین سمفونیش اجرا شد، شماره‌ای اختصاص نداده ‌است، اما در عوض آن را به عنوان یک سمفونی صدای زیر و صدای باریتون (صدای مابین زیر و بم) و ارکستر، بعد از فلوت چینی "Hans bethge" توصیف کرده‌است. آن اثر می‌تواند ترکیب سیکل تصنیف و سمفونی مطرح شود
سمفونى نهم و سيكل آوازى «ترانه زمين»: در سال 1908 گلچينى از آثار شعراى باستان چين به ترجمه «هانس بتگه» به دست مالر رسيد. او كه بسيار به اشعار اين منظومه علاقه مند شده بود تصميم به ساخت موسيقى براى شش شعر برگزيده از اين مجموعه گرفت. هسته معنايى اين اشعار متمركز بر رنج روحانى و ناپايدارى جوانى بود. مالر در ابتدا بر آن بود تا عنوان اثر را «ترانه اى بر درد و رنج زمين» بگذارد ولى براى كاستن از بار اندوه اثر نام آن را به ترانه زمين تغيير داد. «برونو والتر» كه بعد از مرگ مالر ترانه زمين را براى اولين بار اجرا كرد بعد از ديدن پارتيتور اين اثر چنان تحت تاثير قرار گرفت كه حتى از گفتن نظرش به مالر عاجز ماند. پنج قسمت ابتدايى به مقدمه اى براى قسمت 30 دقيقه اى پايانى به نام «بدرود» مى مانند. مالر روزى به برونو والتر گفت: «آيا اين قسمت قابل تحمل هست؟ آيا سبب نخواهد شد كه مردم را به سوى خودكشى بكشاند؟» سپس در حالى كه به پيچيدگى هاى ريتميك آن اشاره مى كرد به شوخى گفت: «آيا تو راه حلى براى اجراى اين قسمت ها دارى؟ چون خود من ندارم!» و تقدير اين بود كه هيچ گاه نيازى به يافتن راه حل براى پيچيدگى هاى اجرايى «ترانه زمين» پيدا نكند. با اين كه براى اجراى اين اثر- همانند ديگر آثار مالر- به اركسترى بزرگ احتياج است ولى اركستراسيون اثر به گونه اى است كه جز در لحظاتى كوتاه، صدا دهى اركستر همانند اركسترى مجلسى است چرا كه هر بار گروه معدودى از سازها به صدا درمى آيند. واپسين كلمه ترانه زمين- بدرود- كه چندين بار ادا مى شود بازتاب آگاهى مالر به مرگش است.
اين اثر به دليل نوآورى هاى بى نظيرش پس از اولين اجرا توسط برونو والتر به يكى از محبوب ترين آثار مدرنيست ها بدل شد. هربرت فون كارايان درباره اين اثر مى گويد: «خوب مى دانم كه به طرز ديوانه وارى به اين اثر علاقه مند شده بودم، تا آن حد كه وقتى اجراى آن به پايان رسيد به خودم گفتم ديگر هوس اجراى دوباره اين اثر را نخواهم كرد. فقط چند اثر هست كه درباره شان چنين واكنشى از خود نشان مى دهم.» سمفونى نهم اثرى پيشگويانه است. پيشگويى نابغه اى كه سقوط و فروپاشى يك فرهنگ را پيش از وقوعش ندا مى دهد. 5 سال بعد از ساخته شدن اين اثر جنگ جهانى اول شروع شد. موومان پايانى سمفونى نهم كه شروعش شباهتى غريب به شروع موومان آخر سمفونى نهم بروكنر دارد با دى كرشندويى چنان بطئى به پايان مى رسد كه به سختى مى توان به پايان رسيدن اثر را فهميد. آندانته- تنها قسمت تكميل شده سمفونى دهم - امروزه كمتر اجرا مى شود. هرچند كه «دريك كوك» بعد ها براساس دست نوشته هاى پراكنده مالر آن را كامل كرد ولى مالردوست ها خيلى گرايشى به اين اثر ندارد. اين آندانته در استفاده از كروماتيسم و پيچيدگى از سمفونى نهم هم پيشى مى گيرد.
مالر آخرين بازمانده رمانتيك ها بود و يكى از بزرگ ترين سمفونيست هاى تاريخ. همچون باخ كه سبك باروك را به تعالى رساند و بتهوون كه كلاسيسيسم را، مالر پل ميان رمانتيسيسم و مدرنيسم شد.
آخرين نوشته باقى مانده از او جمله اى است كه بر روى پارتيتور سمفونى دهم در ميان خطوط حامل با خطى ناخوانا نوشته شده است: «رحم كن خدايا، چرا مرا به خود وانهادى؟»
میراث مالر: 9 سمفونی ، حدود ده (اسکیس) ، از آن ها : شماره ی 2 برای سوپرانو ، ویلن آلتو و کر، شماره ی 3 برای ویلن آلتو و کر زنان ، شماره ی 4 برای سوپرانو ، شماره ی 8 برای 2 سوپرانو ، 2 ویلن آلتو ، 2 تنور، 2 باس ، کردوبل و کر کودکان ، (آواز زمین) برای کنتر آلتو ، تنور و ارکستر، تعداد زیادی لید که بیشتر آن ها با همراهی ارکستر است.
شرق

بورخس، نویسنده ی بزرگ داستان های کوتاه

"برای من خواندن، شیوه‌ای برای زندگیست. فکر می‌کنم تنها سرنوشت ممکن برای من حیاتی ادبی بود. نمی‌توانم خودم را در جهانی بدون کتاب تصور کنم. من به کتابها محتاجم. آنها همه چیز من هستند."
خورخه لوئیس بورخس
زندگینامه ی بورخس:
خورخه لوئیس بورخس
(به اسپانیایی: Jorge Luis Borges) ‏ (۱۸۹۹ - ۱۹۸۶) نویسنده، شاعر و ادیب معاصر آرژانتینی. وی در 1899 در بوئنس آیرس پایتخت آرژانتين در خانواده ای مرفه و تحصيل‌كرده به دنيا آمد. پدر وی به وکالت اشتغال داشت و استاد روانشناسی نیز بود همچنین قصد داشت نویسنده شود که به گفته ی بورخس غزلهای زیبایی هم میسرود و مادر وی نیز یک مترجم حرفه ای بود. او از کودکی تحت پرورش محیط خانه از علاقه‌مندان جدی ادبیات شد و همزمان با زبان مادری زبان های اسپانیایی و انگلیسی را نیز آموخت. وی سالها بعد زمانی که در سوئیس زندگی می کرد زبان فرانسه را نیز فرا گرفت. در پانزده سالگي بنا به تصميم خانواده اش ساكن اروپا شد و در سوئیس و انگلستان به تحصیل پرداخت. او در جواني تحت تأثير ادبيات انگليسي واقع گرديد، چون مادربزرگش تبعه‌ي انگليس بود. به دليل انگليسي بودن مادربزرگ، بورخس زبان انگليسي را مناسب‌ترين زبان براي سرودن شعر مي‌دانست.
از نظر سياسي بورخس ضد فاشيسم و مخالف حكومت پرون در كشورش بود، او ضد مبارزه‌ي مسلحانه در آمريكاي لاتين به رهبري چه‌گوارا نيز بود. شايد به اين دليل سوسياليست‌ها او را نويسنده‌اي راست‌گرا مي‌دانستند. منتقدين مي‌گويند، گرچه بورخس ناسيوناليست نبود، ولي به دموكراسي هم باوري نداشت. بورخس خود مدعي بود كه در جواني مدتي آنارشيست و پاسيفيست بوده و در تمجيد از انقلاب اكتبر در شوروي شعر سروده و در مجلات آن زمان منتشر نموده است. در تاريخ رسانه‌هاي جمعي هيچ نويسنده‌اي به قدر بورخس مورد مصاحبه قرار نگرفت. به نظر صاحبنظران، بورخس تبحر خاصي در دست انداختن مصاحبه‌گران داشت.( گفتگوی ریتا گیبرت با خورخه لوییس بورخس به ترجمه ی نازي عظيما را از اینجا بخوانید) او در سالهای (1915 - 1921) به ژنو رفت و در آنجه نویسندگی را جدی تر گرفت. پس از مراجعت بـه آرژانتين(1923) فعاليت ادبي خود را با انتشار متناوب چند مجموعه شعر و نثر آغاز كرد. و مکتب شعری به نام ultraism را معرفی کرد و به چاپ پارهای از مجلات پیشرو کمک شایانی کرد. سال‌ها بعدها با وجود اینکه از ناراحتی چشم سخت در عذاب بود، به عنوان استاد ادبیات انگلیسی دانشگاه بوئنوس آیرس منصوب شد. قبل از آن در سال 1955 بعد از اينكه گروهي از نظاميان عليه ديكتاتوري پرون كودتا كردند، او مدتي رئيس كتابخانه‌ي ملي پايتخت كشورش آرژانتین نیز بود. او چون هومر نيمي از عمر طويل خود را كور و نابينا بود. علایم کاهش شدت بینایی , از سال 1940 در وی آغاز شد، پدر او نیز در میانسالی نابینا شده بود. شاید بیماری گلوکوما علت نابینایی اش باشد. او که به سبب يک بيماري ارثي خانوادگي، حدود نيمي از عمر خود را در كوري و نابينايي سر برد، تا شصت سالگي نزد مادرش زيست. درباره‌اش گفته مي‌شود كه گرچه تمام عمر عاشق بود، ولي هيچگاه شعر و داستاني عاشقانه ننوشت. بورخس درسال در سال 1986 درسويس درگذشت. او در كشورهاي انگليس، فرانسه و آمريكا، قبل از كشور خود مشهور شد. بورخس در سال 1961 همراه ساموئل بكت، موفق به دريافت جايزه‌ي ادبي ناشرين اروپايي گرديد. او با اینکه بارها نامزد جایزه نوبل ادبیات شده بود و حتی در سال 1970 در يک همه‌پرسي آزمايشي براي دريافت جايزه‌ي نوبل، بيش از سولژنيسين (برنده‌ي جايزه‌ي نوبل) رأي آورد، اما هیچگاه آن را دریافت نکرد. بورخس اکنون از برجسته‌ترین نویسندگان آمریکای لاتین است.

ویژگی فعالیت های ادبی بورخس: گرچه او به عنوان شاعر،مقاله نویس و فیلسوف هم شناخته میشود، اما عمده شهرت وی به خاطر داستانهای کوتاهش است. او هرگز رماني ننوشت و هیچگاه به گونه ی ادبی رمان علاقه‌ای نداشت. بورخس در جواني در مقاله‌اي با عنوان «نويسندگي و جادو» بوتيقاي داستان‌سرايي مدرن را مطرح كرد. او در اين مقاله مي‌نويسد: "ادبيات تصوير واقعيت نيست، بلكه كوششي جهت رضايت و كنجكاوي خواننده است." به نظر بورخس، ادبيات هميشه خصوصي و اتوبيوگرافيک است. او مي‌گويد مشغوليت با ادبيات به او احساس رضايت و خوشبختي مي‌داد. به گفته او: "هرگز رمان ننوشته ام. بنظر من, رمان برای نويسنده نيز همچون خواننده در نوبتهای پی در پی موجوديت می يابد. حال آنکه قصه را می توان به يکباره خواند. به قول پو: چيزی به نام شعر بلند وجود ندارد." بورخس به تقليد از«هزار»، شاعر باستان، مي‌نويسد شعر نبايد طولاني باشد و به نقل از «ادگار آلن پو» توصيه مي‌كند كه يک شعر مدرن نبايد طويل‌تراز پانزده سطر باشد. «اوكتاويا پاز» در مقاله‌اي درباره‌ي بورخس نوشت كه او سعي كرد در تمام زمينه‌ها آدمي ميانه‌رو و متعادل باشد. وی را نمیشد در زمان و زبان خاصی محدود دانست: او می گفت: "من مطمئناً نويسنده اى خارجى نيستم. نويسنده اى هستم كه همه مجبورند نوشته هايش را بخوانند، همه مردم خواهان ملاقات با او هستند وتمام شهرها، جاى من است." داستان کوتاه‌های بورخس انقلابی در فرم داستان کوتاه کلاسیک ایجاد کرد. بورخس را مي‌توان يكي از نويسندگان جهان سوم به شمار آورد. وی يكي از مهمترين نويسندگان پست مدرن قرن بيستم است كه روي ادبيات مدرن كشورهاي اسپانيايي زبان، در آمريكاي جنوبي تأثير بزرگي گذاشت. او پايه‌گذار ادبيات مدرن آرژانتين نيز است. بورخس درسال 1921 بعد از برگشت به وطن، پايه‌گذار سوررئاليسم خاص وطن خود گرديد. وی پايه‌گذار فوتوريسم اسپانيايي در مادريد نيز بود.

برخي از ويژگي هاي آثار خورخه لوئيس بورخس را مي توان تخيل سرشار، عدم وابستگي سياسي و ايدئولوژيك خاص، وسعت دانش ادبي و فلسفي به شمار آورد. خـود او مي گويد: "من هيچگاه كسل نمي شوم زيرا همواره در حال بودنم" اين جذبه و حس وجود داشتن كه تجربه و معنا را در خود گرد مي آورد، زمينه ي اصلي غناي آثار بورخس است. صاحبنظران، بورخس را يكي از آغازگران ادبيات پست مدرن و مكتب رئاليسم جادويي آمريكاي لاتين مي‌دانند. در زبان انگليسي سبكي وجود دارد به نام «برخسي» كه واژه‌ي ادبي «كافكايي» را براي خواننده تداعي مي‌كند.

تاثیرات ادبی و فلسفی بورخس: محققين، بورخس را از نظر فلسفي زير تأثير فلسفه‌ي كلاسيک ايده‌آليست انگليس مي‌دانند. او خود مدعي بود كه آثار «جان لاک»، «هابز»، «هيوم»، «بركلي»، «اسپينوزا» و «لايب‌نيتس» را مطالعه كرده است. او مي‌گفت،: "نويسنده، هنرمندي است كه در هرج و مرج جهان و محيط اطراف خود، با كمک ايده‌آل‌هايش مي‌خواهد نظمي به جهان انسان و فرد بدهد. نويسنده، گرچه اسير تاريخ و شرايط ملي كشور خود است، ولي با كمک نيرو و اراده‌ي فردي مي‌تواند جهان خاص خود را بسازد." بورخس نوشته است، قبل از اينكه در سال 1962 در آمريكا با يک فيزيكدان ايراني بنام فريد هوش‌فر آشنا شود!، با ادبيات،عرفان و فرهنگ ايراني، ازجمله با «زردشت»، «فريدالدين عطار» و كتاب «هزار و يک شب» آشنا بوده.

بورخس دوستدار فرهنگ شرقي از جمله: ايراني، هندي، عربي و يهودي نيز بود. او مي‌گويد معشوقه‌هايش، ادبيات، فلسفه و اخلاق هستند.
مسئله بده بستان ها و تأثير و تأثرها در ادبيات موردي تازه نيست. بورخس به ادبيات مشرق زمين و به ويژه ايران علاقه ويژه اي داشته است و در بسياري از آثار خود از اين چشمه فياض بهر ه ها برده است. او كتاب هزار و يكشب را يكي از گنجينه هاي بزرگ ادبيـات جهان به شمار مي آورد و آن را از ديدگاههاي زيادي مورد ارزيابي قرار مي دهد.
مثلاً در مورد رﺅيا در هزار و يك شب مي نويسد : "رﺅيا بيني يكي از موضوعاتي است كه در هزار و يك شب توجه خاصي به آن مبذول شده است به عنوان نمونه مي توان به قصه ي دو رﺅيا بين اشاره كرد. مردي در قاهره خواب مي بيند صدايي به او مي گويد كه به اصفهان برود و گنجي را كه در انتظار اوست بيابد. سفر طولاني و پرمشقت را تحمل مي كند و سرانجام به اصفهان مي رسد به علت خستگي زيـاد در ايـوان مسجدي دراز مي كشد تا قدري استراحت كند غافل از آنكه در ميان جمعي از دزدان است مرد مسافر به همراه دزدان دستگير شده و به نزد قاضي مي رود. قاضي از او سـﺅال مي كند كه به چه منظوري به اصفهان آمده است مرد مصري داستان خود را مي گويد. قاضي به شدت به خنده مي افتد و در حالي كه تلاش مي كند قهقهه خود را مهار كند به او مي گويد : اي مرد ابله و ساده لوح من تاكنون سه بار رﺅياي خانه اي در قاهره را ديدم كه در پشت آن باغچه اي است و در آن باغچه ساعتي آفتابي و نيز چشمه گنجي مدفون است. من هرگز كم ترين اعتباري بـراي اين دروغ قائل نشده ام اين پول را بگير و هرگز به طمع گنج به اصفهان باز نگرد."

در مورد خيام بورخس معتقد است كه روح خيام بعد از هفت قرن در شاعر انگليسي زبان به فيتز جرالد حلول كرده است. "شايد روح عمر(خيام) در حدود سال 1857 در جسم فيتز جرالد حلول كرده باشد در رباعيات مي خوانيم كه تاريخ جهان چيزي جز انديشه و اراده ي خدا نيست كه عينيت مي يابد و خدا در آن مي نگـرد بـا اين شيوه تفكر كه نام فني آن وحدت وجود است. به ما اجازه مي دهد اين اعتقاد را داشته باشيم كه احتمالاً فيتز جرالد شاعر ايراني را باز آفريده است."

در مورد منطق الطير عطار بورخس چنين مي نويسد :"حماسه ي عرفاني است مرغاني در طلب شاه خود، سيمرغ پـرواز مي كنند و هفـت دريـا را در مي نـوردند تا سرانجام به مقصد او مي رسند و در مي يابند كه خود سيمرغ همه آنان و هريك از آنان است".
بورخس؛ «هنري جيمز»، «كنراد»، «آلن پو» و «كافكا» را معلمين ادبي، و «بودا»، «شوپنهاور» و «عطار» را از معلمين فلسفي خود مي‌دانست. درک و مشهوريت بورخس در ايران شايد بدين سبب باشد.

فعالیت های ادبی بورخس: بورخس، غير از كتاب شعر و داستان كوتاه، چند مجموعه‌ي مقالات نيز منتشر كرد. از جمله آثار او «تاريخ ابديت»، «هزارتو»، «دشنه»، «اطلس»، «سرخ و آبی»، «کتابخانه بابل و ۲۳ داستان دیگر»، «بهشت‌های گمشده»، «این هنر شعر»، «باغ جاده‌های چند شاخه»، «سرگذشت دنیای شرارت و بی‌عدالتی»، «این هنر شعر»، «در ستایش ظلمت»، «ویرانه‌های مدور»، «آلف»، «كتابخانه‌ي شخصي»، «پرچم سياه»، «باغ كوره‌راه‌ها»، «تفتيش عقايد» و «تحسين سايه» هستند. او از جواني به ترجمه‌ي آثار «کافکا»، «فاكنر»، «آندره ژيد» و «ويرجينيا ولف» پرداخت.
.
.
.
نمونه ای از داستان های کوتاه بورخس:
یک داستان کوتاه از بورخس - منبع: کتاب زن وسطی - برگردان: اسدالله امرابی
نوشته خداوند - بورخس - برگردان: کاوه سید حسینی
ویرانه های مدور - نقل از کتاب: هزارتوی برخس - برگردان: احمد میر علائی
زخم شمشیر - برگردان احمد میر علائی
مزاحم - برگردان: احمد میر علائی
مضمون خائن و قهرمان - برگرفته از مجموعه داستان مرگ و پرگار - نشر فاریاب - برگردان: احمد میر علائی
جنوب - برگرفته از مجموعه داستان مرگ و پرگار - نشر فاریاب - برگردان: احمد میر علائی
مرد مرده - برگردان: کاوه سید حسینی
دیسک - برگردان: کاوه سید حسینی
چند شعر از بورخس - برگردان مسعود زاهدی
یک شعراز بورخس با نام: افسوس برای هر مرگی
پیامی از بورخس:
بورخس: "همواره می دانسته ام که وقایع بد و برخی وقایع خوب برایم اتفاق خواهد افتاد. اما در بلند مدت تمام آن ها مبدل به کلمات خواهند شد، به ویژه وقایع بد.
نویسنده یا هر انسانی، باید باور کند که هر چه بر او می گذرد ابزاری است و مانند گل رس، مانند ماده اولیه کارش برای هدفی به او داده شده است. چنین چیزهایی به ما داده می شوند تا آن ها را تغییر شکل دهیم. از شرایط فلاکتبار زندگیمان چیزهایی بسازیم که جاودانه اند یا آرزو داریم که چنین باشند."
پلات: نوشتن امریست مذهبی؛ تنظیم، اصلاح، آموختن و دوست داشتن دوباره مردم و دنیاست، چنانکه هستند و چنانکه می توانند باشند.
با تشکر از منابع محترم:
مجله ی داستان و شعر قابیل با مقاله ی بورخس و تـﺄثير آن بر ادبيات داستاني معاصر ايران از صمد رحماني خياوي
پایگاه ادبی هنری خزه مقاله ی بورخس، نويسنده‌اي بدون رمان از آذر سلطانی
گردآورنده و ویرایش کننده: دوباره نو

از موتسارت، دانشمند بزرگ آهنگسازی

هايدن به پدر موتسارت گفت که:«موتسارت بزرگترين آهنگسازي است كه من ديده يا شنيده‌ام، او با ذوق است و از آن بالاتر بزرگترين دانشمند آهنگسازي است.»
منبع: ویکی پدیا ( ویرایش شده توسط دوباره نو)
ولفگانگ آمادئوس موتسارت (۲۷ ژانویه ۱۷۵۶ - ۵ دسامبر ۱۷۹۱)
آهنگساز اتریشی، از نوابغ مسلم موسیقی و از بزرگ‌ترین آهنگسازان موسیقی کلاسیک بود. او در زندگی کوتاه خود بیش از ششصد قطعه موسیقی برای اپرا، سمفونی، کنسرتو، مجلسی، سونات، سرناد، و گروه کُر از خود باقی گذاشت. موتسارت در سومین سال از زندگی خود شروع به آهنگسازی کرد و در پنج سالگی لقب کودک نابغه به او داده شد و همه‌جای اروپا شهرت بسیاری یافت. در هفت سالگی اولین سمفونی، و در دوازده سالگی اولین اپرای کامل خود را نوشت. بر خلاف هر آهنگساز دیگری، او در تمام ژانرهای مرسوم در دوران زندگیش، موسیقی تصنیف نمود و در این زمینه از همه برتر بود.
زندگی موتسارت در کودکی:
موتسارت در شهر سالزبورگ در کشور اتریش که یکی از مراکز هنری، فعال، و مهم موسیقی اروپا بود از لئوپولد و آنا ماریا پرتل موتسارت به دنیا امد. مدارک تولد او نام کاتولیک وی را یوهان کریسُستُُموس ولفگانگوس تئوفیلوس موتسارت نشان می‌دهند. از این پنج اسم دو نام اول نام‌های مذهبیِ کاتولیکی بودند و کاربرد روزمره نداشتند. قسمت چهارم نام او، تئوفیلوس، به زبان آلمانی یعنی محبوب خداوند، در زبان لاتین معنی آمادئوس می‌دهد، و به فرانسه آمادی تلفظ می‌شود. خود موتسارت ترجیح می‌داد که به نام ولفگانگ امادی موتسارت شناخته شود و همیشه بالای هر صفحهٔ کارش را با این اسم امضا می‌کرد. پدرش لئوپولد که در دربار اسقف خدمت می‌کرد، آهنگساز و ویولونیست بسیار مشهوری بود. از همان اوایل کودکی ولفگانگ چنان نبوغی از خود نشان داد که پدرش لئوپولد همه کار خود را رها کرد و به طور جدی و مستمر به آموزش فرزندش پرداخت. وقتي كه 5 ساله بود آهنگ مي‌ساخت وزماني كه تنها 6 سالش بود به عنوان تكنواز دوم با واريا نزد امپراتور اطريش مي‌نواخت. موتسارت پیش از رسیدن به سن ۱۲ سالگی نوازنده‌ای چیره ‌دستی در پیانو، ویولون، وارگ شد. لئوپولد فكر كرد كه مناسب است استعداد خداداد فرزندش را به نمايش بگذارد پس در اواسط 1763 خانواده‌اش را در يك سفر به لندن و پاريس برد و در جاهاي متعددي برنامه اجرا كرد.موتسارت شنوندگانش را با مهارت‌هاي نوازندگي خود شگفت‌‌زده مي‌كرد.او براي خانواده‌ي سلطنتي انگليس و فرانسه نوازندگي كرد-اولين سمفوني‌ها و قطعاتش را هم در آن‌جا نوشت- خانواده‌اش كمي بعد از 1766 به خانه برگشتند،يعني 6ماه قبل از آن‌كه دوباره به وين بروند-آنها اميدوار بودند موتسارت اپرايي را كه نوشته در آنجا اجرا كند اما بدليل بعضي دسيسه‌ها اين امر صورت نگرفت
سفرهای گوناگون موتسارت در دوران جوانی:
او و خانواده‌اش سال 1769 را در سالزبورگ گذراندند. موتسارت از سنین بسیار جوانی شروع به سفر کرد. در سال ۱۷۶۳ کنسرتی در قصر شاه باواریا در مونیخ و امپراتور اتریش در وین اجراء کرد. پس از آن به اتفاق پدرش سفری به قصرهای مونیخ، مانهایم، پاریس، لندن، و لاهه رفت و سرانجام، در راه برگشت، پس از دیدار از زوریخ، دوناشینگ، و مونیخ به سالزبورگ بازگشت. این سفر موتسارت ۳ سال به طول انجامید.
پس از یک سال اقامت در سالزبورگ، در سال ۱۷۶۸، موتسارت سه بار به ایتالیا مسافرت کرد.در آن هنگام موتسارت 2 اپرا و يك سونات براي اجرا در ميلان نوشت.ضمناً در اين هنگام او با سبك ايتاليائي موسيقي آشنا شد، سفر اول از دسامبر ۱۷۶۹ تا مارس ۱۷۷۱، سفر دوم از اوت تا دسامبر ۱۷۷۱، و در پایان از اکتبر ۱۷۷۲ تا مارس ۱۷۷۳ بود. موتسارت در طول این سفرها با آندره لوچِسی در ونیس و جییُوانی باتیستا مارتینی در بولونا اشنا شد و علاوه بر آن به عضویت آکادمی فیلارمونیک ایتالیا برگزیده شد. یکی از اتفاقات بسیار جالب در این سفرها زمانی بود که موتسارت آهنگ ۱۲ دقیقه‌ای میزره ساختهٔ گرگوریو آلِگری Gregorio Allegri که تحت پوشش و حفاظت واتیکان بود را شنید. او پس از یک بار شنیدن این آهنگ، تمامی آن را نوشت و پس از بازگشت به سالزبورگ اولین کپی غیر قانونی این آهنگ بسیار زیبا را چاپ کرد.
در تابستان سال ۱۷۷۳ موتسارت چندین بار به وین رفت تا شاید بتواند شغلی و منصبی را در آنجا برای خودش دست و پا کند. او در این زمان آنجا به نوشتن یک رشته کوارتِت و زمان بازگشت چند سمفونی اقدام می‌نماید. این سنفونی‌ها شامل ۲ قطعه سمفونی از معروف‌ترین سمفونی‌های او، سمفونی شماره ۲۵ در سُل مینور (ک ۱۷۳d/۱۸۳) و سمفونی شماره ۲۹ در لا (ک ۲۰۱)، و قسمتی از ابتدای اپرایش به نام باغبان قلابی La Finta giardiniera(ک ۱۹۶) بودند. موتسارت در دورهٔ سال‌های ۱۷۷۴ تا ۱۷۷۷ در سالزبورگ به عنوان رهبر ارکستر اسقف در گروه پرنس آرك بي‌شاپ Archbishop مشغول به کار بود. در این سال‌ها کارهایش شامل تعداد زیادی سرناد، 6سونات در پیانو برای کلیسا، تعداد گوناگونی مَس برای کلیسا از جمله مَس تاجگذاری (کُرُنِیشن) و اولین کنسرتوی بزرگ پیانو او، کنسرتوی پیانوی شماره ۹ (ک ۲۷۱) در سال ۱۷۷۷ بود.
در سوم ژوئن سال ۱۷۷۸ لئوپولد که می ديد فرصت‌هاي فرزندش به عنوان آهنگسازي با استعداد بسيار زياد است و در سالزبورگ از بين مي‌رود. نتيجه گرفت كه براي وولفگانگ در جاي ديگري شغلي بيابد، بنابراین موتسارت با همراهی مادرش سفری جدید به مونیخ، مانهایم، و پاریس کرد و در طول این مدت قطعه‌های بسیار زیبایی برای فلوت و پیانو نوشت. او در همین موقع عاشق یک خوانندهٔ اپرا با نام کنستانز (یا کنستانس) خواهر کوچکترآلوئیزا وبر شد. همچنین در این سفر با آهنگسازان بسیار پرنفوذ و مشهوری، از جمله یوهان کریستین باخ (۱۷۳۵-۱۷۸۲) که یکی از بهترین دوستان وی شد، آشنا گردید. کارهای باخ و ملاقات با او تاُثیر زیادی در موتسارت و کارهای آینده‌اش گذاشت. موتسارت همچنین به خواست لئوپولد پدرش به پاريس رفت، در آنجا مقداري موفقيت بدست آورد، خصوصاً با سمفوني پاريس شماره 31 كه مخصوصاً براي ذائقه محلي آنجا ساخته شده بود، اما آينده كار در پاريس مناسب نبود و لئوپولد به او گفت كه بازگردد چرا كه در شهر خودش شغل بهتري برايش پيدا كرده بود-او با تأخير و به تنهايي به خانه بازگشت زیرا در پایان این سفر، در پاریس، مادرش را از دست داد.
سالهاي 80-1779 در سالزبورگ سپري شد در كليساي جامع شهر در گروه موسيقي مي‌نواخت و آهنگهاي مهمي مي‌ساخت، سنفوني‌ها، كنسرتها، سرنادها، موسيقي‌هاي دراماتيك.اما اپرا همچنان در مركز آمالش باقي ماند و فرصتي پيش آمد تا براي شهر مونيخ اپرايي بسازد.او به مونيخ رفت تا در اواخر 1780 اپرا را بنويسد.در اين زمان مكاتباتش با لئوپولد حاوي اطلاعات بسيار گرانبهايي از رويكرد او به درام موسيقيايي است.كارش به نام(Idomeneo )يك موفقيت بود.در آن موتسارت به شكل‌هاي خارق‌العاده‌اي احساسات قهرمانانه، با يك غناي بسيار هنري را شرح مي‌دهد.
در وین:
در سال ۱۷۸۱ موتسارت از مونيخ به همراه کارفرمایش اسقف به وين دعوت شد، جائي ‌كه گروه سالزبورگ در خدمت امپراتور جديدي بود واما به دلیل محدودیتهایی که اسقف در روش موسیقی موتسارت ایجاد می‌کرد از شغلش استعفا داد.او از سال 1787 يك فراماسون بود ولي آموزشهاي ماسون‌ها هيچ‌گونه اثري بر تفكراتش نگذاشت و موتسارت تا آخرين سالهاي عمرش در سبك خود باقي ماند. پس از آن به وین، شهر موسیقیدانان، رفت و در آنجا مشغول به کار آزاد شد. او امیدوار بود که در حین انجام کار آزاد موفق به پیداکردن شغلی دائمی شود که این آرزو در طول عمرش، هیچ گاه برآورده نشد. با این وجود، بین سال‌های ۱۷۸۲ تا ۱۷۸۷ او زندگی بسیار مجللی در وین داشت. موفقيت‌هاي وي سبب شد كه او خود را در انبوهي از نوكران و آشپزان ببيند. زمانيكه كارفرمايش پرنس اجازه ساختن آهنگ درباره‌ي موضوعاتي كه مورد علاقه‌اش بود را به وي نداد رنجش او از پرنس آغاز شد تا جائيكه از كارش اخراج گرديد. موتسارت درخواست شغلي در گروه امپريال وين كرد ولي بيشتر دلش مي‌خواست كارهاي آزادانه‌تري انجام دهد. در سالهاي بعد زندگيش را به وسيله تدريس موسيقي، چاپ آثارش يا نواختن براي عموم و يا در خانه‌هاي مشتري‌هاي دائمي خود اداره مي‌كرد. در سال 1787 شغل كوچكي به عنوان رهبر گروه موسيقي بدست آورد كه از آن حقوق كافي عايدش مي‌شود ولي از نوشتن آهنگ‌هاي رقص براي گروههاي باله چيزي بدستش نمي‌آمد. براساس عرف موزيسين‌هاي دوره خودش، درآمد خوبي داشت، از كالسكه‌ي شخصي استفاده مي‌كرد و نوكر خصوصي داشت، بدليل ولخرجي‌هاي زياد وي از نظر مالي به مشكلات متعددي دچار شد. در تاریخ ۴ اوت ۱۷۸۲، بر خلاف عقیده پدرش موتسارت با کنستانز وِبر خواهر كوچكتر آلوئيزا (۱۷۶۲-۱۸۴۲) در کلیسای سَن اِشتِفان در وین ازدواج کرد. ولفگانگ و کنستانز در طول زندگی مشترکشان صاحب هفت فرزند شدند که از آنها فقط کارل توماس (۱۷۸۴-۱۸۵۸) و فرانز زاویر ولفگانگ (۱۷۹۱-۱۸۴۴) [۱۷] توانستند سنین طفولیت را پشت سر بگذارند. کارل توماس و فرانس زاویر ولفگانگ هرگز ازدواج نکردند و صاحب فرزندی نگردیدند.
سال ۱۷۸۲ سال بسیار خوبی از نظر شغلی برای موتسارت بود که به وسيله‌ي نوشتن سوناتهايي براي پيانو و تعدادي سونات براي ويلون و نواختن پيانو براي خود اعتباري كسب كرد. او اپرای دزدی از حرمسرا Die EntFuhvung aus dem Sevial (ک ۳۸۱) را در این سال نوشت و شهرت بسیاری پیدا کرد. يك آواز آلماني كه به علت طولاني بودن موسيقي آن ،از حد معمول خارج شده بود امپراطور هانس ژوزف دوم مشهورترين تماشاگرش بود كه گفت :«موتسارت عزيزم انتهاي زيادي داشت.» كار موفقيت‌آميز بود ولي به ازاي آن چيزي به وي پرداخت نشد.در اين سالها او 6 رشته كوآرتت نوشت كه او را استاد اين فن كرد.هايدن مي‌گويد آنها برجسته هستند نه فقط بدليل تنوع بيان آنها بلكه بدليل پيچيدگي متن‌هايشان. هايدن به پدر موتسارت گفت كه «موتسارت بزرگترين آهنگسازي است كه من ديده يا شنيده‌ام، او با ذوق است و از آن بالاتر بزرگترين دانشمند آهنگسازي است.» پس از آن چندین کنسرتو برای پیانو نوشت که در آن هم تكنواز بود و هم آهنگساز و تمامی آنها را هنگام اجرا کردنشان از بر داشت. قبل از پايان سال 1786 و از اوايل سال 1784 در نهايت پركاري بود و حدود 15 آهنگ ديگر نوشت. آن آهنگ‌ها از بزرگترين ساخته‌هاي وي در سبك استادانه‌اش براي تركيب پيانو و اركستر بود.اين آهنگ‌ها معجوني بود از درخشندگي آهنگسازي و رشد سنفونيك.
در طول سال‌های ۱۷۸۲ و ۱۷۸۳ موتسارت با یوهان سباستین باخ و گئورگ فریدریش هندل تحت نظر بارُن گاتفرید فُن سوایتِن بسیار صمیمی شد. فُن سویتن دارای تعداد زیادی کار در سبک باروک بود و هنرمندان جوان و موفق آن زمان را برای بحث و تبادل نظر در رابطه با موسیقی، به منزل خود دعوت می‌نمود. سبک موسیقی باروک طوری در روح موتسارت اثر گذاشت که باعث تدوین دو اثر معروف خود: قسمتی از اپرای فلوت سحرآمیز (ک ۶۲۰) و سمفونی شماره ۴۱ (ک ۵۵۱) شد. در سال ۱۷۸۳ ولفگانگ و کنستانس یک سفر به سالزبورگ برای ملاقات پدرش لئوپولد که با ازدواج آنها مخالف بود رفتند و با برخورد سرد او مواجه شدند. این بی‌اعتنائی سبب تدوین یکی از شاهکارهای موسیقی جهان، مَس در سی مینور(ک a ۴۱۷) شد که البته ناتمام ماند. این اثر برای اولین بار در سالزبورگ اجراء گردید و با مدیریت ولفگانگ، کنستانز تک خوان این اثر شد. موتسارت امیدوار بود که با شنیدن صدای کنستانس، در حین خواندن این قطعه بسیار لطیف، روح پدرش را به عشق همسرش بکشاند. در اوایل سال‌های زندگی‌اش در وین موتسارت با ژوزف هایدن آشنا و بعد دوست بسیار صمیمی شد. در زمانیکه هایدن به وین میرفت، موتسارت و او با همدیگر در اجرای کوارتت شرکت می‌کردند. موتزارت بعدها شش کوارتِت برای سازهای سیمی نوشت و همگی آنها را به هایدن هدیه کرد. هایدن پس از شنیدن این کوارتِت‌های بی‌نظیر به لئوپولد می‌گوید «خداوند شاهد است و به عنوان یک مرد صادق، به شما می‌گویم که پسر شما بزرگترین آهنگسازیست که من می‌شناسم، هم شخصاٌ هم با اسم. او دارای سلیقه‌است، و علاوه بر آن، فهم عمیقی در آهنگسازی دارد.» در طول سالهای ۱۷۸۲ و ۱۷۸۵ موتسارت تعداد زیادی کنسرتو تصنیف کرد که خودش تکنواز آنها در کنسرتوهای پیانو بود، و این کارها تعدادی از بی‌نظیرترین و زیباترین کارهای وی محسوب می‌شوند. اجرای این کنسرتوها مبالغ زیادی برای او به ارمغان آورد. پس از سال ۱۷۸۵ موتسارت تعداد کمتری کنسرتو نوشت و اجراء کرد. گفته می‌شود که او در طول این دوره از زندگی‌اش به علت صدمه ‌دیدن دستش نمی‌توانست کنسرت اجراء کند.از ۵۵ سمفونی‌ای که موتسارت نوشته‌است فقط ۴۱ سمفونی دارای امضای وی می‌باشند و تمامی آنها از نظر هنر و تکنیک جزء شاهکارهای موسیقی جهان به شمار می‌آیند. از جمع ۲۷ کنسرتوی پیانوی او ۱۷ تا از کنسرتوهای او در وین نوشته شد و باقی آنها را در طول سفرهای گوناگونش به امید به دست آوردن شغل مناسب نوشت. علاوه بر سمفونی‌ها و کنسرتوهای پیانوی بسیار معروفش، موتسارت تعداد زیادی کنسرتو برای کلارینت، اُبوا، هورن، فلوت، بَسِت هورن، ویولا و ویولون نوشت. در آن زمان تعدادی ساز مانند پانتومیم، هارمونیکای شیشه‌ای، و انواع مختلفی از سازهای بادی وجود داشت که خیلی از آنها به دلیل پیشرفت در دنیای موسیقی دیگر نواخته نمی‌شدند، موتسارت برای این سازها نیز قطعه‌هایی ساخت. او ۲۳ کوارتت برای ویولون (String Quartet)، در حدود ۱۹ سونات برای پیانو، چندین فانتزی، آندانته، دیوِرتیم، کویینتت و هِکسِت، تعدادی کار برای کلیسا، و چندین مَس نوشت. او علاقهٔ زیادی به نوشتن اُپرا داشت و موزیک ۲۲ اُپرای بی‌نظیر را ساخت. امروز قطعات شیرین اپراهای او به نام آریا (Aria) به عنوان آهنگ‌های جداگانه خوانده می‌شوند.
گرایش ها, عقاید و شرایط زندگی موتسارت:
موتسارت تحت تاُثیر عقاید روشنفکری اروپای آن زمان بود، و به این دلیل در سال ۱۷۸۴ عضو فراماسونها شد. او پدرش را همچنین به این سو کشاند و پیش از مرگ پدرش موفق شد که او را نیز به عضویت فراماسون در بیاورد. در آخرین اپرایش، فلوت سحرامیز‌ (ک ۶۲۰)، بعضی از مراسم فراماسونری را گنجانید. موتسارت، هایدن، و امانوئِل شیکِنِیدِرهمگی عضو یک لژ فراماسونری بودند.
موتسارت در طول عمرش با مشکلات مادی بسیاری دست به گریبان بود و حتی پس از مرگش از ضعف مالی زندگی او بهره‌برداریهای نامناسبی گردید. او از سال ۱۷۸۴ تا سال ۱۷۸۷ زندگی بسیار مرفهی داشت، و محل زندگی‌اش یک عمارت هفت اتاق خوابهُ بزرگ بود که امروز به موزه‎ای برای بازدید عموم در دُمگاسه ۵ (Domgasse ۵) وین پشت کلیسای سن استفان (Saint Stephan) تبدیل شده‌است. در همین عمارت بود که موتسارت، اپرای عروسی فیگارو (Le Nozze di Figaro) (ک ۴۹۲) را به رشته تحریر درآورد.
در پراگ:
موتسارت رابطهُ نزدیکی با شهر پراگ و مردم آنجا داشت. مردم پِراگ فیگارو را بر خلاف مردم شهر خودش با استقبال فراوان پذیرفتند. او میگوید: «پراگی‌هایِ من مرا درک می‌کنند» (”Meine Prager verstehen mich”)، و این گفته‌اش در بین مردم بوهم بسیار معروف شد. اپرای دُن ژوان (ک ۵۲۷) در تاریخ ۲۹ اکتبر ۱۷۸۷ در تاتر استات برای اولین بار اجراء شد. در طی سالهای بعد، پراگی‌ها کمک‌های متعددی به او کردند. از سال 1789 اولين اپراي كمدي خود از سه‌گانه‌ي اپراهاي كمدي خود را به نام Lenozze di Figavo در اين اپرا و در Don Giovanni (ارائه شده در 1787 در پراگ)موتسارت تعاملي از مسائل اجتماعي و هويت جنسي را در قالب شخصيتهاي انساني خلق كرد كه مجدداً در ساير كمدي‌هاي هنري سكسي خود به نام Cosi Fan Tutte بكار برده است.او باقيمانده‌ي عمرش را در وين گذراند.موتسارت مسافرت‌هاي زيادي در اين مدت انجام داده بود، سالزبورگ 1783 براي ملاقات همسر و خانواده‌اش، 3 بار به پراگ برا ي كنسرت‌هاي اپرا، به برلين سال 1789 جائي كه اميدوار بود منصبي بدست آورد، به فرانكفورت 1790 براي نوازندگي در جشن تاجگذاري. آخرين سفر او به پراگ براي مقدمه‌ي La Clemenza ditito در سال 1791 بود.اين يك اپراي سنگين سنتي براي جشن تاجگذاري بود ولي موتسارت در آن از لطافت و شوخ‌طبعي خاصي از شخصيت‌هاي اجتماعي اپرا استفاده كرده است. كارهاي سازي او در اين سالها شامل سوناتهاي پيانو، سه رشته كوآرتت كه برايK-516 در G مينور) و يكي از اشرافي‌ترين قطعاتش K-515 درC و آخرين سنفوني چهارگانه‌اش بنام(D38)كه در سال 1786 در پراگ نوشته شد.ساير آثار وي در سال 1788 عبارتند از: قطعه‌ي شماره‌ي 39 در E-Flate، اثر تراژيك او بنام شماره‌ي 40 درG مينور، و بزرگترين قطعه‌اش براي لژ ماسونيك‌ها(او از سال 1787 يك فراماسون بود ولي آموزشهاي ماسون‌ها هيچ‌گونه اثري بر تفكراتش نگذاشت و موتسارت تا آخرين سالهاي عمرش در سبك خود باقي ماند) پادشاه پروس نوشته است، تعدادي كوئينتت كه شامل يكي از عميق‌ترين آثار او است.
موتسارت در بستر مرگ:
مرگ موتسارت سوژهٔ داستان‌ها، فیلم‌ها، و گقتگوهای فراوان است. موسیقی‌دانان و محققین نظرات مختلفی در رابطه با مرگ او دارند. دقیقاٌ مشخص نیست که موتسارت در چه زمانی به بیماری و مرگ تدریجی خود واقف شد و این که آیا این درک تأثیری در کارهای او داشت یا نه. برخی معتقدند که او به تدریج بیمار شد و طرز کار و سبک موسیقی او تا حدی مرگ تدریجی او را دنبال می‌کند. بر خلاف این نظر، تعداد زیادی از محققین اعتقاد دارند که بیماری موتسارت به طور ناگهانی بر او عارض شد و پس از ۲ هفته، جانش را گرفت. این طرز فکر بیشتر بر اساس وضع روحی او در نامه‌ها و مکالمه‌های او با دوستان، برادران فراماسون، و همکارانش میباشد و عنوان می‌کند که مرگ او ناگهانی و غافلگیرکننده بوده‌است. دلیل اصلی مرگ موتسارت نامشخص است. در مدارک مربوط به مرگش، تب میلیاری شدید ناشی از بیماری سل علت آن ذکر شده‌است که از دیدگاه پزشکی امروزی به عنوان علت درست کفایت نمی‌کند. فرضیه‌های دیگری مبنی بر ابتلا به آلودگی تریشین، مسمومیت از جیوه، یا آنفولانزا وجود دارد اما فرضیه‌ای که از همه مقبول‌تر است، علت مرگ را تب روماتیسم حاد بیان میکند که او از زمان کودکی سه یا چهار بار دچار حمله ناشی از آن شده بود. برخی از نوشته‌های به جای مانده از آن زمان بیان می‌کنند که پزشکان آن زمان سعی کردند که موتسارت را با هجامت درمان کنند.
موتسارت حدود یک ساعت پس از نیمه شب پنجم دسامبر سال ۱۷۹۱ درگذشت. او به علت مریضی‌اش چندان سعی در اتمام آخرین کارش، رکوئیم مس در سی مینور (ک ۶۲۶) ، نکرده بود. یک موزیسین جوان، از شاگردهای خود موتسارت، با نام فرانز خاویر ساسمایر، با پافشاری و درخواست کنستانز باقی رکوئیم را تمام کرد. البته کنستانز از کسان دیگری هم مانند ژوزف ایبلر برای تکمیل رکوئیم درخواست کرده بود.موتسارت در یک گور گمنام مخصوص تهیدستان دفن شد، و به این دلیل بسیاری می‌پندارند که او در زمان مرگش تهیدست بود و کسی او را به خاطر نمی‌آورد. باوجود اینکه او شهرتی را که زمانی در وین داشت تا حدی از دست داده بود، با این حال درامد نسبتاٌ کافی داشت و علاوه بر آن، مقدار زیادی کارهای گذشته‌اش در نقاط مختلف اروپا، خصوصاً شهر پراگ، برایش منبع درآمد بودند. زمان مرگش درآمد سالانهٔ او حدود ۱۰٬۰۰۰ فلورین، برابر با ۴۲٬۰۰۰ دلار آمریکا (حدود سال ۲۰۰۶ میلادی)، بود که با این حساب او را میتوان در زمره مردم مرفه اروپا به شمار آورد. موتسارت به علت ولخرجی زیاد، مقدار زیادی از عایدی خود را از دست می‌داده و نهایتا مجبور به درخواست کمک مالی از دیگران می‌شده‌است. مادرش می‌گفت: «وقتی ولفگانگ با کسی آشنا می‌شود، همهٌ هستی‌اش را در اختیار او می‌گذارد».
محل دقیق دفن او در آرامگاه سن مارکس پس از چند سال گم شد، اما در محلی که حدس زده می‌شود بدن او در شب ۵ دسامبر ۱۷۹۱ به خاک سپرده شده‌است، امروز یک سنگ قبر وجود دارد. علاوه بر آن، در زنترال فریدهف یک تابوت خالی برای احترام به او دفن شده‌است. در سال ۲۰۰۵ تحقیقات ژنتیکی که روی جمجمه‌ای که بسیاری آنرا متعلق به موتسارت می‌دانستند نتوانست ثابت کند که آیا این جمجمه واقعاً جمجمهٔ این مرد بی نظیر هست یا نه.
در سال ۱۸۰۹ کنستانز با جورج نیکولاس ون نیسن (۱۷۶۱-۱۸۲۶) ازدواج کرد. نیسِن که علاقهٔ خاصی به موتسارت داشت، برای دلائلی که خیلی مشخص نیست، تغیراتی در نامه‌های موتسارت می‌دهد و اولین زندگی‌نامهٔ موتسارت را می‌نویسد.
داستان‌ها و آثار خیالی ساخته شده از موتسارت: به دلیل ناآشنایی‌ نویسندگان اولیه او با زندگی وی، زندگی موتسارت با چندین داستان‌ خیالی ارتباط پیدا کرد. بعضی از این داستان‌ها مدت خیلی کوتاهی پس از مرگ او به وجود آمدند، که بیشتر آنها هیچ ریشهٔ معتبری نداشتند. یکی از این‌ها داستانی که بیان میکند موتسارت از فرارسیدن مرگ خود اطلاع داشت و آخرین کارش «رکوئیم» (به معنی مرثیه) را برای آن نوشت. بسیاری از این خیال‌پردازیها بعدها موضوع کتاب‌ها، نمایش‌نامه‌ها و فیلم‌های متعددی شدند.یک مثال دیگر برای این داستان‌های خیالی رابطهٔ نادرست بین موتسارت و آنتونیو سالیه‌ری است. در آنها نقل شده که موتسارت به دلیل خوردن زهر که آنتونیو سالیه‌ری به وی داده‌است، جانش را از دست داده‌است. این داستان سوژهٔ تئاتر الکساندر پوشکین به نام «موتسارت و سالیه‌ری»، اپرای نیکلای ریمسکی کرساکف به نام «موتسارت و سالیه‌ری» و تئاتر «آمادئوس» اثر پیتر شیفر می‌شوند. آخرین اثر خیال پردازانه‌ای که به موتسارت مربوط میشود، فیلم آمادئوس است که تحت تاثیر نمایشنامه پیتر شیفر ساخته شده‌است. این نمایشنامه به دلیل بی‌نزاکت جلوه دادن موتسارت، منتقدان بسیاری داشت و تصویری که از او دراین اثر نشان داده می‌شود، هیچ‌گونه ارتباطی به نامه‌ها، مکالمات، و کتاب‌هایی که در رابطه به او نوشته شدند ندارد.
معمای مرگ متسارت:
آبرت بروویتز (مجله تم)
برگردان: احمدرضا خلیلیان
بحث انگیز ترین موضوع زندگی موتسارت (جدا از نبوغ اسرار آمیزش) مرگ مرموز وی در اوج شکوفایی هنرش است. یک چنین مرگ سئوال برانگیزی برای چندین نسل از نویسندگان و مورخان متعصب و ملی گرایی چون آلمانیها کافی است تا طی چند دهه درباره این موضوع چندین کتاب و مقاله بنویسند، جای تعجب نخواهد بود که اگر امروزه یکی از رشته های تخصصی موسیقی موتسارت شناسی باشد.
در تاریخ 14 اکتبر سال 1791 موتسارت در آخرین نامه اش به همسرش کنستانتز که در بادن اقامت داشت اظهار نمود که وی آهنگساز ایتالیایی آنتونیو سالی یری را همراه آوازه خوانش برای اجرای اپرای فلوت سحر آمیز دعوت نموده است و سالی یری استقبال ستایش آمیزی از اپرا داشته است: "در سراسر قطعه از اورتور تا آوازهای کرال آخر، بارها گفت، براوو! براوو..." کمتر از دو ماه بعد موتسارت از دنیا رفت. در طی هفته آخر زندگی وی برخی مطبوعات گزارشاتی مبنی بر تورم بدن وی به چاپ رساندند. کم کم ظن افکار عمومی متوجه سالی یری شد؛ کسی که علی رغم بیان شادمانی اش نسبت به "فلوت سحر آمیز" یک دهه رغیب سر سخت موتسارت در وین بود. طی سالهای قبل از فوت شدن سالی یری در 1825، شایعاتی مجددا" منتشر شد که با استناد به اعتراف گناه توسط خود سالی یری و اظهار ندامت وی در دوران بیماری اش و نیز تلاش وی برای خودکشی، نظرها را به خود جلب کرد.
تصویری که موزار را در حال تصنیف آخرین اثرش نشان میدهد
شایعاتی که حاکی از به قتل رسیدن موتسارت توسط سالی یری بودند سبب برپایی بحث و جدلهاو موضع گیری هایی در زمینه های پزشکی، موزیکولوژی، تاریخ و ادبیات شدند که حتی تا امروز نیز ادامه دارد. در سال 1970 کتابی از دیوید وایز با عنوان "ترور موتسارت" در پیشخوان کتاب فروشی ها عرضه شد ( از همین نویسنده کتابی با عنوان "خاکی و آسمانی" به ترجمه علی اصغر بهرام بیگی-انتشارات مروارید1369- در ایران به چاپ رسیده است. نویسنده در مقدمه کتاب صریحا مینویسد که این اثر یک رمان تاریخی است و نه یک شرح حال یا یک رمان تخیلی) مناظرات طبی و تاریخی در مورد درگذشت نا بهنگام موتسارت در آلمان و سایر کشورها هنوز ادامه دارد؛ بخصوص نویسندگان و محققان آلمانی تبار، که این موضوع از دغدغه های همیشگی شان است. با این احوال نقطه نظرمشترکی وجود ندارد و نظرات متفاوتی ارائه شده اند که هر کدام به دفاع از دخالت هر یک از فرضیات ذیل می پردازند: مرگ طبیعی، مسمومیت، حسادت شغلی، سیاست های دینی، انجمن فراماسون و حتی یهودیان. در حقیقت هیچ بقایایی از جسد موتسارت برای بررسی در دسترس نبوده و نیست و به جز همسر وی، هیچ فرد یا افرادی را نمی توان از دست داشتن در مرگ وی، مبرا قلمداد کرد. داستان روزهای آخر حیات موتسارت با سفارش دادن مرموز رکوئیم آغاز می شود. این مسئله ظاهرا" سبب سایه انداختن تفکر در باب مرگ بر روح حساس آهنگساز می شود. فرانتس نیمتشک(Franz Nimetshek) - اولین شرح حال نویس موتسارت - می نویسد که موتسارت در پراگ بیمار شد، بطوریکه نیاز به حمایت طبی مکرر داشت؛ "{موتسارت}رنگ پریده بود و حالتی غمگین داشت؛ برخلاف همیشه که خندان و شاد با دوستانش شوخی میکرد". پس از بازگشت به وین، وی با شور و علاقه فراوان کار را روی رکوئیم شروع کرد، ولی در این حین اظهارات خانواده و دوستان وی حاکی از آن است که بیماری وی رو به وخامت و دچار افسردگی بوده است. کنستانتز برای دلگرم کردن همسرش با او به گردش میرود، کنستانتز خاطره آنروز را اینگونه برای نینتشک تعریف میکند: "موتسارت شروع کرد به صحبت کردن درباره مرگ و اقرار نمود که رکوئیم را در حقیقت برای خودش دارد می نویسد، اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: «من عمیقا احساس میکنم که دیگر چیزی به پایانم نمانده است؛ من اطمینان دارم که مسموم شده ام. این موضوع لحظه ای راحتم نمی گذارد.» کنستانتز در سایر گفته هایش ابراز می دارد که موتسارت حتی نام سمی که وی را با او مسموم کرده اند را به وضوح می دانسته است: "aqua toffana". این سم که ماده موثر آن ارسنیک میباشد، برای اولین بار در قرن 16 در ایتالیا توسط زنی به نام toffana عرضه شد که با شیوع زیادی از مرگ ناگهانی همراه بود. یکی از مهمترین منابع قابل استفاده درباره بیماری نهائی موتسارت، اظهارات خواهر کنستانتز، سوفی در سال 1825 می باشد که بنا به درخواست یک شرح حال نویس بیان شده اند. اکثر علایمی را که مورخان طب شناس بدان پرداخته اند را با استناد به گفته های سوفی بررسی میکنیم: تورم شدید تن وی که حرکت در رخت خواب را برایش دشوار می کرد. گفته وی مبنی بر احساس "طعم مرگ" روی زبانش و تب بالای آهنگساز. موتسارت علی رغم درد و رنج کار بر روی رکوئیم را ادامه می داد. در آخرین روز حیات، سوفی، ساس مایر( Sussmayer) - دوست و شاگرد اصلی موتسارت - را در حالی بر بالین وی میبیند که موتسارت در حال توضیح دادن به او درباره چگونگی تمام کردن رکوئیم می باشد. روز قبل از واقعه، موتسارت همراه با سه نفر از دوستانش بخشهایی از رکوئیم را تمرین میکرده اند. موتسارت ضمن نگرانی عمیقش به کنستانتز گوشزد مینماید که موضوع مرگ وی را تا زمانی که دوستش آلبرختس برگر(Albxrechtsberger) مطلع نشده، مخفی نگه دارد تا بدینوسیله دوست وی بتواند پست او را در کلیسای جامع سنت استیفن بعنوان کاپل مایستر اختیار کند. وقتی که موتسارت به اغما فرو می رفت، پزشک او دکتر نیکلاس کلوسه در تئاتر شهر مشغول تماشای اپرای فلوت سحر آمیز بود، ساس مایر دکتر کلوسه را پس از پایان اپرا بر بالین محتضر می آورد. دکتر دستور گذاشتن کمپرس سرد بر پیشانی تب آلود موتسارت می دهد. ولی با این حال موتسارت دچار شوکی می گردد که دیگر هوشیاری اش را به دست نمی آورد. بنا به گفته سوفی در آخرین لحظات، ولفگانگ آمادئوس موتسارت کوشید تا صدای طبل ها در رکوئیم را با دهان تقلید کند، آوای عجیب که سوفی تا سالها بعد پژواک آنرا در گوشهایش حس می کرد، آخرین موسیقی موتسارت.
منبع محترم: گفتگوی هارمونیک
کاتالوگ های کاری موتسارت معروف به کاتالوگ کوچل:
چندین سال پس از مرگ موتسارت تلاشهایی برای ارائه لیست یا کاتالوگ کاملی از کارهای او انجام شد، و در پایان در سال ۱۸۶۲ لودویگ فان کوچل موسیقی‌شناس، آهنگساز، دانشمند و گیاه‌شناس اتریشی موفق به تکمیل کردن این کار گردید. به عنوان مثال کنسرتوی پیانوی لامینور (کنسرتوی پیانوی شمارهٔ ۲۳) او به حالت عادی به نام «ک ۴۸۸» شناخته می‌شود و در زبان‌های لاتین (K. ۴۸۸) نوشته می‌شود. این کاتالوگ از ششمین چاپش می‌گذرد، و تمامی ۶۲۶ اثر موتسارت در آن لیست شده‌است.
فهرست شاهکارهای موتسارت:
سمفونی‌ها
سمفونی‌های زمان کودکی (از سال ۱۷۶۴ تا ۱۷۷۱)
سمفونی شماره ۱ ک ۱۶
سمفونی شماره ۲ ک ۱۷
سمفونی شماره ۳ ک ۱۸
سمفونی شماره ۴ ک ۱۹
سمفونی شماره ۵ ک ۲۲
سمفونی شماره ۶ ک ۴۳
سمفونی شماره ۷ ک ۴۵
سمفونی شماره ۸ ک ۴۸
سمفونی شماره ۹ ک ۷۳
سمفونی شماره ۱۰ ک ۷۴
سمفونی شماره ۱۱ ک ۹۵
سمفونی شماره ۱۲ ک ۱۱۰
سمفونی شماره ۱۳ ک ۱۱۲
سمفونی شماره ۱۴ ک ۱۱۴ سمفونی‌های زمان سالزبورگ (از سال ۱۷۷۲ تا ۱۸۸۱)
سمفونی شماره ۱۵ ک ۱۲۴
سمفونی شماره ۱۶ ک ۱۲۸
سمفونی شماره ۱۷ ک ۱۲۹
سمفونی شماره ۱۸ ک ۱۳۰
سمفونی شماره ۱۹ ک ۱۳۲
سمفونی شماره ۲۰ ک ۱۳۳
سمفونی شماره ۲۱ ک ۱۳۴
سمفونی شماره ۲۲ ک ۱۶۲
سمفونی شماره ۲۳ ک ۱۸۱
سمفونی شماره ۲۴ ک ۱۸۲
سمفونی شماره ۲۵ ک ۱۸۳/۱۸۳d
سمفونی شماره ۲۶ ک ۱۸۴
سمفونی شماره ۲۷ ک ۱۹۹
سمفونی شماره ۲۸ ک ۲۰۰
سمفونی شماره ۲۹ ک ۲۰۱
سمفونی شماره ۳۰ ک ۲۰۲ سمفونی‌های زمان وین (از سال ۱۷۸۱ تا ۱۷۹۱)
سمفونی شماره ۳۱ ک ۲۹۷ - زمانی که موتسارت به پاریس رسید این سمفونی را نوشت که با ذائقه پاریسیها جور در بیاید و در نتیجه بتواند شغلی مناسب پیدا کند. متاسفانه او نا موفق از پاریس به سالزبورگ بازگشت، اما این سمفونی بسیار زیبا را برای دنیا باقی گذاشت. سمفونی شماره ۳۲ ک ۳۱۸ - اغاز یک اوِرتور (Overture) در سبک ایتالیایی (۱۷۷۹)
سمفونی شماره ۳۳ ک ۳۱۹
سمفونی شماره ۳۴ ک. ۳۳۸
سمفونی شماره ۳۵ ک ۳۸۵ «هافنر» - این سمفونی در سال ۱۸۸۲ در وین نوشته شد. موتسارت این سمفونی را در وهلهٔ اول به عنوان یک سِرِناد برای خانوادهُ هافنر نوشت. بعدها پس از کمی تغییرات او سرناد هافنر را تبدیل به این سمفونی کرد.
سمفونی شماره ۳۶ ک ۴۲۵ «لینتز» - زمانی که موتسارت به شهر لینتز رفت این سمفونی را نوشت.
سمفونی شماره ۳۷ ک ۴۴۴ - این سمفونی با این که منسوب به موتسارت است، سالها پس از مرگ او معلوم شد که در واقع کار مایکل هایدن بوده‌است و موتسارت فقط قسمت اول ان را برای هایدن نوشته بود. این کار در لیست کارهای هایدن به عنوان سمفونی شماره ۲۶ او ثبت شده‌است.
سمفونی شماره ۳۸ ک ۵۰۴ «پراگ» - این سمفونی پس از یک زمان بسیار خوشی برای موتسارت در پراگ نوشته شده‌است و یکی از سخت ترین کارهای او محسوب می‌شود.
سمفونی شماره ۳۹ K. ۵۴۳ - این یکی از سمفونیهای بسیار زیبای موتسارت و اخرین کارهای وی میباشد. به دلیل دشواری برای اجرا و نحوه استفاده از سازهایی که برای این سمفونی نیاز است نسبتاً کار معروفی نبوده‌است. سه سمفونی اخر موتسارت هیچگاه در زمانی که او در قید حیات بود چاپ نشدند. اما چندین بار در لایپزیگ اجرا گشتند.
سمفونی شماره ۴۰ ک ۵۵۰ - از سمفونیهای بسیار معروف موتسارت است به خاطر یک قسمت بسیار دلنواز که او برای سازهای بادی این سمفونی نوشته‌است. این سمفونی، شمارهُ K. ۱۶a را او زمانی نگاشت که فقط ۱۰ سال داشت، و سمفونی شمارهُ ۲۵ ک ۱۸۳ تنها سمفونیهایی هستند که موتسارت در گام مینور نوشته‌است.
سمفونی شماره ۴۱ ک ۵۵۱ «ژوپیتر» - این اخرین سمفونیست
کنسرتو
کنسرتوهای پیانو
کنسرتوی پیانو شماره ۱ ک ۳۷ سال ۱۷۶۸
کنسرتوی پیانو شماره ۲ ک ۳۹ ک سال ۱۷۶۸
کنسرتوی پیانو شماره ۳ ک ۴۰ سال ۱۷۶۸
کنسرتوی پیانو شماره ۴ ک ۴۱ سال ۱۷۶۸
کنسرتوی پیانو شماره ۵ ک ۱۷۵ سال ۱۷۷۳
کنسرتوی پیانو شماره ۶ ک ۲۳۸ سال ۱۷۷۶
کنسرتوی پیانو شماره ۷ ک ۲۴۲ سال ۱۷۷۶
کنسرتوی پیانو شماره ۸ ک ۲۴۶ سال ۱۷۷۶
کنسرتوی پیانو شماره ۹ ک ۲۷۱ سال ۱۷۷۷
کنسرتوی پیانو شماره ۱۰ ک ۳۱۶a سال ۱۷۷۹
کنسرتوی پیانو شماره ۱۱ ک ۳۸۷a سال ۱۷۸۳
کنسرتوی پیانو شماره ۱۲ ک ۳۸۵a سال ۱۷۸۲
کنسرتوی پیانو شماره ۱۳ ک ۳۸۷a سال ۱۷۸۳
کنسرتوی پیانو شماره ۱۴ ک ۴۴۹ سال ۱۷۸۴
کنسرتوی پیانو شماره ۱۵ ک ۴۵۰ سال ۱۷۸۴
کنسرتوی پیانو شماره ۱۶ ک ۴۵۱ سال ۱۷۸۴
کنسرتوی پیانو شماره ۱۷ ک ۴۵۳ سال ۱۷۸۵
کنسرتوی پیانو شماره ۱۸ ک ۴۵۶ سال ۱۷۸۴
کنسرتوی پیانو شماره ۱۹ ک ۴۵۹ سال ۱۷۸۴
کنسرتوی پیانو شماره ۲۰ ک ۴۶۶ سال ۱۷۸۵
کنسرتوی پیانو شماره ۲۱ ک ۴۶۷ سال ۱۷۸۵
کنسرتوی پیانو شماره ۲۲ ک ۴۸۲ سال ۱۷۸۵
کنسرتوی پیانو شماره ۲۳ ک ۴۸۸ سال ۱۷۸۶
کنسرتوی پیانو شماره ۲۴ ک ۴۹۱ سال ۱۷۸۶
کنسرتوی پیانو شماره ۲۵ ک ۵۰۳ سال ۱۷۸۶
کنسرتوی پیانو شماره ۲۶ ک ۵۳۷ سال ۱۷۸۸
کنسرتوی پیانو شماره ۲۷ ک ۵۹۵ سال ۱۷۹۱ کنسرتوهای ویولون
کنسرتوی ویولن شماره ۱ ک ۲۰۷ سال ۱۷۷۵
کنسرتوی ویولن شماره ۲ ک ۲۱۱ سال ۱۷۷۵
کنسرتوی ویولن شماره ۳ ک ۲۱۶ سال ۱۷۷۵
کنسرتوی ویولن شماره ۴ ک ۲۱۸ سال ۱۷۷۵
کنسرتوی ویولن شماره ۵ ک ۲۱۹ سال ۱۷۷۵ کنسرتوهای هورن
کنسرتوی هورن شماره ۱، ۴۱۲ سال ۱۷۹۱ - این کار پس از مرگ موتسارت به وسیلهُ یکی از شاگردانش فرانز زاویِر ساسمیر (Franz Xaver Süssmayr) تمام شده‌است.
کنسرتوی هورن شماره ۲ ک ۴۱۷ سال ۱۷۸۳ - دارای یک قسمت الِگرو، یگ رومانس، و یک قسمت راندو میباشد.
کنسرتوی هورن شماره ۳ ک ۴۴۷ سال ۱۷۸۴ - قسمت راندوی این کنسرت معروفترین تمام کنسرتهای هُرن دیگر موتسارت می‌باشد. کنسرتوی هورن شماره ۴ ک ۴۹۵ سال ۱۷۸۶ - این کار با جوهرهای رنگ و وارنگ نوشته شده‌است به دلیل ان که موتسارت در نظر داشته بود که موزیسین را تکان دهد.
کنسرتوهای دیگر
کنسرتو برای باسون ک ۱۹۱ در سال ۱۷۷۴
کنسرتو برای هارپ و فلوت ک ۲۹۹ در سال ۱۷۸۸
کنسرتو برای اُبوا ۳۱۴ - امروز با فلوت نواخته می‌شود، اما موتسارت ان را ۱۰۰٪ برای ابوا نوشته‌است.
کنسرتو سمفونی برای اُبوا، کلارینت، هورن، باسون، و ارکستر، ک ۲۹۷ bدر سال ۱۷۹۱ - یکی از زیباترین کنسرتوهایی است که در تاریخ موسیقی کلاسیک نوشته شده‌است. البته این کار در دست خط موتسارت وجود ندارد و به این دلیل ممکن است که اثر او نباشد. کنسرتوی فلوت شامره ۱ ک ۳۱۳ در سال ۱۷۷۸
کنسرتوی فلوت شامره ۲ ک ۳۱۴ در سال ۱۷۷۸
سمفونی کنسرتی برای ویلن، وییولا، و ارکستر، ک ۳۶۴
سمفونی کنسرتی برای اُبوا، کلارینِت، و باسون، ک ۲۹۷b کارهای تک سازی
سونات پیانو شماره ۱ ک ۲۷۹
سونات پیانو شماره ۲ ک ۲۸۰
سونات پیانو شماره ۳ ک ۲۸۱
سونات پیانو شماره ۴ ک ۲۸۲
سونات پیانو شماره ۵ ک ۲۸۳
سونات پیانو شماره ۶ ک ۲۸۴
سونات پیانو شماره ۷ ک ۳۰۷
سونات پیانو شماره ۸ ک ۳۰۸
سونات پیانو شماره ۹ ک ۳۱۱
سونات پیانو شماره ۱۰ ک ۳۳۰
سونات پیانو شماره ۱۱ ک ۳۳۱
سونات پیانو شماره ۱۲ ک ۳۳۲
سونات پیانو شماره ۱۳ ک ۳۳۳
سونات پیانو شماره ۱۴ ک ۴۵۷
سونات پیانو شماره ۱۵ ک ۵۳۳
سونات پیانو شماره ۱۶ ک ۵۴۵
سونات پیانو شماره ۱۷ ک ۵۴۷a
سونات پیانو شماره ۱۸ ک ۵۷۰
سونات پیانو شماره ۱۹ ک ۵۷۶
فانتزی شماره ۱ ک ۳۹۴
فانتزی شماره ۲ ک ۳۹۶
فانتزی شماره ۳ ک ۳۹۷
فانتزی شماره ۴ ک ۴۷۵ سرنادها، دیوِرتیمها، و کارهای سازیِ دیگر
اینه کلاینِ ناختمونیک (ک Eine kleine Nachtmusik) (۵۲۵) سرناد برای سازهای سیمی
سرناد برای ۱۳ دستگاه بادی (ک ۳۶۱)
دیوِرتیمِنتی (ک ۱۳۶) تا (ک ۱۳۸) - سبک اوِرتور (Overture) ایتالیایی داردند
دیوِرتیمِنتی برای ۲ ساز بادی و یک ساز سیمی - یک موزیک خنده دار (Ein Musikalischer Spaß) که موتسارت می‌خواست به سبک موزیسینهای عامی انجامش دهد (۵۲۲)
مَس‌ها
مس تاجگذاری، (Coronation Mass) (ک ۳۱۷)
مَس عالی (Great Mass) (ک ۴۲۷)
رکوئیم مَس (Requiem Mass) (ک ۶۲۶) اخرین اثر موتسارت که او در اخرین شب زندگیش برای تکمیل کردن این اهنگ کار کرد.
اِگسولتاته یوبیلانته (Exdultatet, jubilate)(ک ۱۶۵)
اَوه وِروم کًرپوس (Ave verum corpus) (ک ۶۱۸)
فهرست اپراها
Die Schuldigkeit des ersten Gebot
Apollo und Hyacinth
Bastien und Bastienne
La finta semplice
Mitridate, Re di Ponto
Ascanio in Alba
Betulia liberata
Il sogno di Scipione
Lucio Silla
La finta giardiniera / Die verstellte Gärtnerin
شاه شبان Il re pastore
Zaide
Idomeneo
دزدی از حرمسرا Die Entführung aus dem Serail
L'oca del Cairo
Lo sposo deluso ossia La rivalità di tre donne per un solo amante
اجرا گرDer Schauspieldirektor
عروسی فیگارو Le nozze di Figaro
دُن ژوان Don Giovanni
زنها همگی همان جورند Così fan tutte
ترحم تیتو (La clemenza di Tito) (ک ۶۲۱)
فلوت سحر آمیز (Die Zauberflöte) (ک ۶۲۰)
درباره ی ساخت کوارتر های فلوت موتسارت همراه با دانلود:
منبع محترم: گفتگوی هارمونیک
موتزارت در زمستان سال 1777- 1778 ، یعنی هنگامی که در مانهایم (Mannheim) بسر می برد با یکی از ثروتمندان آلمانی بنام De Jean آشنا شد. او نوازنده مبتدی فلوت بود و به موتزارت پیشنهاد ساخت سه کنسرتو کوتاه و ساده و دو کوارتت برای فلوت داد
موتزارت این پیشنهاد را پذیرفت و آنها بر سر قیمت کار به توافق رسیدند، اما به هنگام تسویه حساب آقای De Jean تنها حدود نیمی از بهای توافق اولیه را به موتزارت پرداخت. دلیل آن این بود که از سه کنسرتوی ساده ای که De Jean خواسته بود، موتزارت فقط دو کنسرتو در سل و ر ماژور نوشت (G و D) و نیز فقط دو کوارتت در همین گامها تهیه کرد. سپس برای آنکه تعداد کارهای سفارش داده شده به اندازه لازم برسد یکی از کوارتتهای قبلی خود که در سالزبورگ برای ابوا نوشته شده بود را نیز برای فلوت تنظیم کرده به وی داد! موتزرات طی نامه ای به پدر خود چنین گفت : "می دانید، بسیار احساس ناتوانی می کنم تا برای سازی که علاقه ای به آن ندارم موسیقی بنویسم." اما اولین کوارتتی که موتزارت برای De Jean نوشت یعنی کوارتت D, K285 را می توان از زیباترین کارهای موتزارت دانست که در مدت اقامت خود در مانهایم تصنیف کرد. این کار با یک قطعه بانشاط و آلگرو در ر ماژور شروع می شود و سپس در بخش دیگر با یک آداجیو در سی مینور ادامه می یابد. در این قسمت فلوت نقش بسیار مهمی را ایفا می کند و ویلون ها با اجرا پیتزیکاتو (pizzicato) هایی زیباترین همراهی ممکن که تا کنون با فلوت نوشته شده است را انجام می دهند. در قسمت سوم حالت یک روندی آلگرتو به خود گرفته و به زیبایی پایان می یابد.
(به چگونگی همراهی سازهای زهی در این قسمت دقت کنید.) Quartet in D, K285 - Adagio
تصویری که میبینید روستروپوویچ،ایشترن، آکاردو و رامپال هستند که قسمتهایی از اجرایشان در همین نوشته موجود است.
کوارتت بعدی یعنی در سل ماژور (K 285a) دو قسمتی می باشد. قسمت اول آن حالت آرام و آندانته دارد و قسمت بعدی ضمن حفظ فضای نجابت و سنگینی با تمپویی کمی بالاتر اجرا می شود.
موتزارت در تابستات سال 1778 به هنگام اقامت خود در پاریس کوارتت دیگری در لاماژور (K298) تهیه کرد که شامل 8 قسمت بود. کوارتت دیگری نیز موجود است که به احتمال زیاد آنرا به موتزارت نسبت می دهند که بعدها به شماره K285b مشخص شد و بنظر می رسد تنظیمی باشد از شش موومان سرناد بزرگ موتزارت در سی بمل ماژور که برای گروه سازهای بادی نوشته شده است.